https://shohada.org/en/node/223142
شناسه خبر: 223142
2022-3-10 21:48
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی محمد نجار شهری : یادم هست قبل از چهلم شهید محمدحسین بصیر یا بعد از چهلم ایشان را خواب دیدم که با کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید آمده توی خانه ی ما . دستم توی دستش بود . دست چپ من پشت سر ایشان بود و دست چپ ایشان هم به پشت من بود . خیلی روبوسی کردیم . گفتم : تو که شهید شده ای اینجا چه کار می کنی ؟ گفت : من ماموریت دارم الان آمده ام ماموریتم را انجام دهم بروم . پرسیدم ماموریتت چیست ؟ گفت : سه تا لیوان از همسایه ی ما گرفته ای و توی مراسم شکسته است . گفتم : برو بابا سه تا لیوان نبوده و سه تا گلدون بوده . گفت : نه خوب فکر کن . گفتم : خوب چرا وقتی می خواست برود . گفت : زمان کم است . زود می خواهم بروم . گفتم من کارت دارم بعد از سالی آمده ای اینجا می خواهی بروی ؟ گفت : کار داری ؟ گفتم : من شفاعت آخرت می خواهم بعد این دستش که روی شانه ام بود گذاشت روی پیشانیش . یک لحظه ای فکر کرد . گفت : نمی توانم جوابت را بدهم خیلی برایم سخت است . گفتم : باید جواب بدهی بعد از مدتی به طور ما خوردی . گفت : یک راه دارد . گفتم : راهش چیست ؟ گفت : تو برو دنبال اعمالت من یک کاریش می کنم . وقتی از خواب بلند شدم خیلی گریه کردم آن روز خیلی ناراحت بودم و به من خیلی سخت گذشت . فکر کردم چه کار کردم چی شد یادم آمد که رشته لامپ گرفته بودم سه تا از لامپ هایش سوخته بود . بعد ما آمدیم . گفتم : فلانی خلاصه الان می روم می آیم این سه تا لامپ که مال بصیر بود آورد و گفت : نه دیگر من همین طور ناراحت بودم دیگر خیلی ناراحت بودم نه سلامی نه احوالپرسی . گفت : تو این طوری نبودی هر وقت می آمدی می گفتی می خندیدی چرا این طوری هستی ؟ گفتم : دیگر خیلی داغان هستم . گفت : چی است . گفتم : دیشب چنین خوابی دیدم . موضوع را برایش تعریف کردم . گفت : تا این ساعت راضی نبودم این ساعت راضی هستم . بنده خودم الکتریکی دارم تو دنبال رشته لامپ کجا می خواهی بروی تو لامپ می خواهی از خودم بگیر دیگر آمدم و از ناراحتی گفتم خدایا عاقبت به خیرم کن.