https://shohada.org/en/node/223234

شناسه خبر: 223234
2022-3-10 21:49

پيش بيني شهادت

راوی معصومه سبک خیز : ایشان (شهید) از جبهه آمده بودند تا زینب دخترم به دنیا بیاید. اما دیدند تا به دنیا آمدن فرزندم فرصت زیادی است گفتند: شما نگران نباشید من می روم و بازمی گردم. صبح روز بعد قرار بود با نیروها به جبهه عازم شود. صبح مرا به بیمارستان بردند و دخترم به دنیا آمد، ایشان هم به جبهه نرفتند. ساعت 10 صبح پیش من آمدند و گفتند من به جبهه نمی روم تا شما مرخص شوی و بعد از ظهر آن روز مرا مرخص کردند. زینب 3 روزه که شد ایشان گفتند من باید بروم. وقتی زینب را به حمام بردی کسی داخل گوش او اذان و اقامه نگوید تا خودم برگردم. ایشان به جبهه رفتند.زینب 17 روزه شد که ایشان از جبهه برگشتند و گفتند: زینب را حمام برده اید؟ گفتم: بله. گفتند دوباره به حمام ببرید تا اذان را و اقامه در گوشش بگویم. ما زینب را به حمام بردیم و ایشان بعد از نماز مغرب و عشاء زینب را بغل گرفتند و بقیه را از اتاق بیرون کردند و گفتند: بروید نمازتان را بخوانید. پس از چند لحظه که به اتاق وارد شدم، دیدم آنقدر گریه کرده اند که پیراهنشان خیس شده است.نمی دانم داخل گوش او چه گفته بودند. زینب 20 روزه بود که ایشان گفتند: من باید جبهه بروم. دیگر نمی توانم بمانم. شب تمام بچه ها را به حرم بردند و دور ضریح امام رضا (علیه السلام) یکی یکی بچه ها را دور دادند و اشک ریختند. به زینب که رسید، زینب را بغل گرفتند و دور ضریح امام رضا (علیه السلام)گرداندند و گریه می کردند و با امام رضا (علیه السلام) حرف می زدند. موقع برگشت رو کرد به من و گفت: من بچه ها را به دست کسی سپردم که اگر سرشان را زیر سنگ کنی نمی میرند. شما هم هر موقع کاری داشتید پیش امام رضا (علیه السلام) بیایید. من سفارش شما را به امام رضا (علیه السلام) کردم و گفتم: به شما سر بزند. شب به تک تک خانه های فامیل سر زدند و خداحافظی کردند. شب سپری شد. صبح روز بعد آماده شد که به جبهه برود. هر موقع که قرار بود جبهه برود بچه ها را یکی یکی بیدار می کرد و می بوسید. قرآن و آب که می آوردم از زیر قرآن رد می شد و اگر گریه می کردم می گفتند: گریه نکن! بادمجان بم آفت نداره. آن روز بچه ها را بیدار نکرد و قرآن که آوردم گرفت، بوسید ولی از زیر آن رد نشد. گریه که می کردم، می گفتند: این دفعه هر چقدر که می خواهی گریه کن. این دیدار، آخرین دیدار من و تو است. دیدار بعدی من و تو قیامت است. این گریه میمنت دارد، هر چقدر می خواهی گریه کن. خلاصه به جبهه رفتند و بعد از چند روز تلفنی به منزل زدند و خواستند با تک تک بچه ها صحبت کنند. به زینب که رسید، گفتم: زینب خواب است. گفتند: به گریه بیندازیدش تا من صدایش را بشنوم. تا گریه زینب را نشنید تلفن را قطع نکرد.وقتی از پشت تلفن پرسیدم کی بر می گردی؟ گفتند: هنوز هم که می گویی کی برمی گردی. این دفعه دیگر برنمی گردم. من چند سال بیشتر از امام جواد (علیه السلام) عمر کنم. باید بگویی کی خبر شهادتت می آید. ولی بازهم با گفتن این حرفها، گفتند: شوخی می کنم. بعد از چند روز عملیات شروع شد و سال 63 در عملیات بدر به شهادت رسیدند.