https://shohada.org/en/node/224159

شناسه خبر: 224159
2022-3-10 22:01

عشق به جهاد 3

به روایت از مجید امامی : یادم می آید بعد از دوره ی آموزش یک روز مجید با یک جعبه شیرینی به خانه ی ما آمد .وحتی هر کسی را که درراه می دید شیرینی می داده می گفته من اسمم را برای جبهه نوشتم . واگر شهید شدم این شیرینی شهادت من است .ووقتی به منزل آمد داخلی اتاق نیامد وبا من و پدرش احوالپرسی کرد .وگفت :می خواهم بروم مدرسه ومعلم ودوستانم را از رفتن به جبهه مطلع کنم وبعد که برگشت رادیو روشن بود و سرود انقلابی می خواند من شروع کردم به گریه کردن ، پسرم مهدی گفت : مادر چه شده مگر مجید شهید شده که گریه می کنید ؟ من گفتم : خدا نکند چرا این حرف را می زنی ؟ بعد مجید ناراحت شدو به اتاق دیگر رفت و درب را پشت سرش بست ومن به دنبالش رفتم و هرچه درب زدم درب را باز نکرد از لای در دستم را داخل بردم و درب را بازکردم وبه کنارش رفتم ، دیدم که پتو را روی سرش کشیده ودارد گریه می کند من او را دلداری دادم وگفتم : اگر ناراحتی به جبهه نرو من که تو را مجبور نکردم که بروی .مجید گفت : مادر جان ، من که از رفتن به جبهه ناراحت نیستم ، شما می گوئید نرو .وقتی این کلمه را می گوئید انگار جانم را می گیرید .شما باید بگوئید سریعتر برو حتی با هواپیما برو نه پیاده ، اگر شما را به زور دشمنان از حیاط بیرون کنند چکار می کنید؟ گفتم : هر کاری که از دستم بر آید انجام می دهم .گفت: پس این حرفها را نگوئید ومجید بعد از چند روز آماده ی رفتن شد وساکش را آماده کرد ویک برادر کوچک داشت گفت : مادر من صبر کردم که برادرم یک ساله شود وبعد به جبهه بروم تا او اسلحه ی مرا بردار وگفت : مادر جان ، الان که جنگ است من باید بروم نه موقعی که جنگ به پایان رسید واگر من لیاقت شهادت را داشتم وشهید شدم وخبر شهادتم را آوردند برایم گریه نکن ومراسم شهادتم را زینب وار برگزار کن ودرمیان مردم گریه نکن که دشمنان خوشحال می شوند واگر خواستی گریه کنی نواری از امام حسن وامام حسین (ع) را بگذار وبرای آنها گریه کن ونگذار که دیگران متوجه گریه ی شما شوند وبعد راهی جبهه شد وبعداز یک ماه که از رفتنش به جبهه یک نامه برایمان آمدوبعد از سه روز از آمدن آن نامه خبر شهادتش را برایمان آوردند .