https://shohada.org/en/node/224332
شناسه خبر: 224332
2022-3-10 22:03
خبر شهادت 1
به روایت از فاطمه بیگم آبادی : یادم هست نزدیکی های عید نوروز بود که ما برای خرید لباس از خانه خارج شده بودیم و وقتیکه به خانه آمدیم شوهرم به من گفت: برای عبدالله چیزی خریدی یا نه؟ به او گفتم: پسرم که در جبهه است وقتی آمد با خودش می رویم و لباس می گیریم ولی پدرش مرا مجبور کرد تا بروم و برایش پارچه ی کت و شلواری بگیرم. آن شب تا آخر شب دور هم جمع شده بودیم و مصادف بود با عملیات بدر که در آن زمان شروع شده بود. ساعت دوازده نصف شب بود که من بلند شدم که چایی بریزم چون آن شب همه دور هم جمع بودیم وقتی سینی چایی را برداشتم تا از آشپزخانه خارج شوم حس عجیبی به من دست داد و تمام بدنم را لرز گرفت وسینی از دستم رها شد. بچه ها و شوهرم سریع پیش من آمدند و از من سئوال کردن چه شده؟ گفتم: نفهمیدم که یک لحظه را عبدالله را در این جا دیدم که از جلوی من رد شد. از آن ماجرا گذشت و روز بعد من پرستار شیفت بودم که مجروحان زیادی را بعداز ظهر به بیمارستان آوردن به همراه یکی از مجروحین گفتم این مجروحین کدام منطقه هستند؟ گفت در عملیات دیشب که در منطقه ی هورالهویزه و هورالعظیم انجام شده است. گفتم: پس پسر من هم در همان مکان بوده و دلشوره ی عجیبی مرا فرا گرفت و در فکر فرو رفتم تا این که به خانه رفتم و موضوع را برای شوهرم در میان گذاشتم او روز بعد به بنیاد رفت تا از عبدالله خبر بگیرد ولی وقتی برگشت گفت: که او مفقودالاثر شده و از او خبر ندارند. تا این که بعد از چند وقت از همرزمان او گفته بودند که او در باطلاق فرو رفته است و ما مراسم تشییع جنازه را با تابوت خالی انجام دادیم و حتی یک پلاک هم از او به ما نرسید.