https://shohada.org/en/node/224975

شناسه خبر: 224975
2022-3-10 22:12

عشق به جهاد

در یکی از شبهای زمستان که برف همه جا را پوشانده بود. صدای درب خانه آمد، رفتم و درب را باز کردم، حسین بود. او جلوی درب نشست و گفت: " پدر جان امشب چگونه شبی است. " گفتم: " اصول دین از من می پرسی، مگر نمی بینی چقدر هوا سرد است و برف همه جا را پوشانده. " گفت: " پدر جان اجازه می دهی به جبهه بروم؟ " گفتم: "نه هنوز زود است تو جبهه بروی. " وظیفه تو الان درس خواندن است. گفت: " مگر آنهایی که رد این هوای سرد به جبهه رفته اند با من چه فرقی می کنند؟ درست است که ما در خانه های گرم خود استراحت کنیم و آنا در مقابل، در جبهه زحمت بکشند؟ " با شنیدن جملات حسین دیگر نتوانستم چیزی بگویم و ساکت شدم.