https://shohada.org/en/node/225396
شناسه خبر: 225396
2022-3-10 22:18
عشق به جهاد
یک روز که عازم جبهه بود، قطار نرسید. شب به حرم رفتم و دعا کردم و او برگشت. او را دیدم در حالی که چشمهایش قرمز شده بود گفت: مادر رفتی دعا کردی و آب پشت سرم ریختی و برگشتم. صبح شد غذا درست کردم و گفتم بخور. گفت: اگر بخورم مثل دیروز از قطار می مانم. نخورد و رفت و اجازه نداد که پشت سرش آب بریزم و روبوسی کردیم و رفت.