https://shohada.org/en/node/225969

شناسه خبر: 225969
2022-3-10 22:26

عشق به جهاد

راوی بهجت نقیبی مقدم: به یاد دارم فرزندم فردای روزی که عقد کرده بود، می خواست به جبهه برود! به او گفتم مادر جان، آخر زن عقد کرده ای، درست نیست. گفت: نه، باید بروم. خلاصه ما او را 10 - 11 روز به زور نگه داشتیم و شب آخر که می خواست به جبهه برود به او گفتم: این شب آخر به منزل همسرت برو. گفت: شما تنها هستید. گفتم: این حرفها چیه؟ آن شب به منزل همسرش رفت و صبح روز بعد آقای قالیباف و آقای سعادتی به دنبال او به منزل ما آمدند. و من برایشان صبحانه حاضر کردم و در حالی که داشتند صبحانه می خوردند محمد حسین آمد و آقای قالیباف به او گفت: این سوئچ را بگیر و برو بنزین بزن، ما صبحانه بخوریم. وقتی بنزین زد و آمد موقعی که می خواستم آنها را از زیر قرآن رد کنم به زور 500 تومان توی جیبش گذاشتم ولی فرزندم محمد حسین مخالفت می کرد و می گفت: من پول لازم ندارم. گفتم: می دانم که پول لازم نداری ولی خُب بِبَر اشکال ندارد. وقتی هم آنها را از زیر قرآن رد کردم محمد حسین به من گفت: مامان، اگر جنازه ام آمد که خُب، اگر جنازه ام هم نیامد نکند به دولت چیزی بگویی. گفتم: من به دولت چیزی بگویم؟ او گفت: یعنی باز هم مانند حضرت زهرا (س ) صبر کن. آن روز فرزندم محمد حسین سه مرتبه هی آمد و روبوسی کرد، وقتی می خواست سوار ماشین بشود. آقای قالیباف به او گفت: بابا، بنده خدا، بیا دیگه. خواهر هایش شروع به گریه کردند، گفتم: چرا گریه می کنید؟ گریه ندارد امانتی خدا را باز باید برگرداند می خواهد برود خدانگهدارش. من از خدا ممنون هستم که درست تحویلش دادم، چرا شما گریه و زاری می کنید؟ اینها را دعوا کردم و آمدم تو و او رفت. بعد که فرزندم در راه آقای رسول زاده را می بیند که از شمال به اتفاق خانمشان بر می گردند، با همان 500 تومانی که من به زور در جیبش گذاشتم یک کیسه گونی برنج می خرد و به آقای رسول زاده می دهد که برای ما بیاورد. وقتی که آقای رسول زاده آن کیسه برنج را برای ما آورد گفتم: ما که برنج داریم این برنج ها باشد برای شب دامادی خود فرزندم محمد حسین.