https://shohada.org/en/node/228207
شناسه خبر: 228207
2022-3-10 22:57
عشق شهادت
راوی حسین عاقبتی : از ارتفاع 110 والفجر 1 پایین می آمدیم ما جزو پنج شش نفر آخری بودیم که آنجا را ترک کردیم و عراقی ها پشت سر ما می آمدند . در حین آمدن یک برادر بسیجی مجروح افتاده بود . و گفت مرا هم با خود ببرید با یکی از برادران او را برداشته و روانه شدیم در پائین تر جنازه شهدایی را دیدیم که همگی را جمع کرده بودند که به عقب انتقال بدهند و ماشین هم آمده بود که آنها را ببرند ولی بر اثر اصابت خمپاره آتش گرفته بود و عراقی ها در این حین در 15 الی 20 متری ما بودند و ما هیچ چاره ای نداشتیم و آن شهدای عزیز را با همان حال ترک کردیم و آمدیم به پشت خط و در مقر مستقر شدیم شب را در منزل خواهر شهید نصرتی خوابیدیم . در حین خواب باز همان صحنه های در پیش چشم مجسم شد و من به شهید نصرتی نگفته بودم که چنین صحنه ای برای من اتفاق افتاده است و خواب دیدم که از منطقه بر می گردم و رسیدم به همان نقطه ای که آن شهدا را جمع کرده بودند دیدم بالای همان تپه ای که پائین آن شهداء عزیز جنازه یشان مانده بود تعدادی تعدادی زن سیاه پوش ایستاده اند تا یک مرتبه رسیدم به اینها گفتم بروید زشت است که زنها اینها باشند مگر نمی بینید عراقی ها دارند می آیند دیدم یک خانمی شروع کرد به گریه کردند و گفت بچه ما اینجا هستند ما چگونه برویم . تا این را که گفت بچه های ما اینجا هستند ما چگونه برویم . تا این را که گفت بچه های ما اینجا هستند ما چگرنه برویم . تا این را که گفت بچه های ما اینجا هستند من در عالم خواب گریه کردم . به این خانم گفتم آن زنی که از همه قدش بلندتر است و روی ارتفاع ایستاده است و زنهای دیگر دورش ایستاده اند چه کسی است . گفت آن زن بی بی فاطمه زهرا ، (س) است من در عالم خواب فریادی کشیدم و گفتم یا بی بی زهرا ، طوری داد کشیده بودم که در کنار من که شهید نصرتی خوابیده بود بیدار شد و حتی خواهر ایشان و شوهرش که در اتاق مجاور بودند نیز آنها هم بیدار شدند . من مرتب می گفتم یا فاطمه زهرا و شهید نصرتی در این حال به خواهرش گفت بروی چیزی نیست . و از اتاق بیرون کرد آنها را . پس شهید نصرتی از من پرسید که چه شده است به آنجا به او نگفتم و بعد از مدتی که برای او خوابم را تعریف کردم و آن قضیه را ماندن شهید را برایش تعریف کردم شهید نصرتی به من گفت : عاقبتی و شروع کرد به گریه کرد و ادامه داد من دوست دارم و آرزو دارم که شهید شوم و چیزی از من پیدا نشود دوست دارم مثل بی بی فاطمه زهرا جای قبرم را ندادند .