https://shohada.org/en/node/228217

شناسه خبر: 228217
2022-3-10 22:57

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی زینب نصرتی : روزهای اولی که به این خانه های سازمانی آمده بودیم شبی از آن روزها که پسرم که کلاس چهارم بود هول و ترس زیادی بر ما غلبه کرده بود پسرم می گفت من خیلی می ترسم من که خود سراسر وجودم را ترس فرا گرفته بود اما در ظاهر به او دلداری می دادم و می گفتم از چه می ترسی عزیزم من اینجا هستم جایت را پهن کرده ام برو بخواب با همان حال هر دو نفر مان به رخت خواب رفتیم بعد از چند دقیقه ای خواب بر چشمان هوشیارم غلبه کرد و ناگهان محمد را دیدم که با همان لباس های سبز و پوتینهایی که همیشه با آنها به منزل می آمد ، پشت درب ایستاده است و به من نگاه می کند از شوق زیاد به او سلام کردم او هم با لبخند ملیحی جوابم را داد و گفت چرا نمی خوابید گفتم می ترسم گفت : از چه چیزی؟ گفتم از تنهایی باز هم لبخندی زد و گفت نترس من آن شبهایی که تنها باشی و بترسی با بچه ها می آیم و در محله گشت میزنم گفتم آخر تو از کجا می فهمی که من چه شبهایی می ترسم ؟گفت همان گونه که امشب متوجه شدم بعد از چند دقیقه ای که با او صحبت کردم گفت خوب بیشتر از این نمی توانم صبر کنم ماشین دم در منتظرم است خداحافظ و رفت ناگهان از خواب پریدم.