https://shohada.org/en/node/228218
شناسه خبر: 228218
2022-3-10 22:57
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی زینب نصرتی : چند روز به مجلس عروسی یکی ازاقوام نزدیک مانده بود که شب محمد را خواب دیدم که با یک ساکی که در دست داشت وارد منزل شد در ساک را باز کرد و یک بلوز شلوار از آن بیرون آورد گفت : این بلواز شلوار را من برای پسرم گرفته ام تا در مهمانی چند شب دیگر بپوشد بعد از چند لحظه ای دیگر یک لباس با رنگی شاد در آورد و به من داد و گفت این را هم برای تو خریده ام دوست دارم چند روز دیگر با این لباس به عروسی بروی فردای آن شب که از خواب بیدار شدم خواهر محمد به خانه مان امد و گفت بیا با هم به خلیل آباد برویم می خواهم برایت یک عدد روسری بخرم من که خجالت می کشیدم و از طرف دیگرنمی توانستم نه بگویم حاضر شدم و با هم به خلیل آباد رفتیم در آنجا وارد مغازه ای شدم تا خواهر محمد از آنجا خرید کند ناگهان دیدم دو دست لباس یکی برای من و یکی برای پسرم خرید و گفت من اینها را به شما هدیه می دهم تا نگاه کردم با تعجب فراوان دقیقا همان لباسهای را که دیشبش در خواب دیده بودم آنها رو به روی چشمانم بود با خوشحالی فراوان خوابم را برای خواهر محمد تعریف کردم و او هم از این ماجرا خوشحال و متعحب شد.