https://shohada.org/en/node/230126

شناسه خبر: 230126
2022-3-10 23:20

خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

من و حسن با هم در منطقه بودیم و حسن در منطقه بیسیم چی بود . یادم می‌آید یکدفعه که قرار شد یکپایگاه دیگر را از کومله‌ها بگیریم و به ارتش تحویل بدهیم در آنجا در حال استراحت بودیم که شب بشود تا فرماندهی دستور بدهند عملیات شروع شود.که خواب دیدم حسن شهید شده ، وقتی که شب شد وستون راه افتاد بطرف منطقه شاید حدود یک کیلومتر راهی میدویدیم . می‌رفتم جلو و یا می‌آمدم عقب تا حسن را پیدا کنم . خلاصه ایشان را پیدا کردم و یک آبی بود که باید اینها از آنجا عبور می‌کردند و چون حسن از نظر جثه ضعیف و کوچک بود گفتم پسرخاله مواظب باش که آب ترا نبرد . ایشان تبسمی کردوخندید و گفت : پسراله اگر یک وقتی آب بخواهدببرد بزرگترها را می‌برد چون ما شنا بلدیم . تا اینکه از آب رد شدیم و آنطرف آب دستور دادند از طرف فرمانده که شما استراحت کنید . چند لحظه‌ای نشستیم استراحت کنیم که حسن کفت پسرخاله خسته نباشی ، گفتم سلامت باشی . کفت شما فکر می‌کنی که ما کجا می‌رویم و چه کاری را می‌خواهیم انجام بدهیم ؟ گفتم پسرخاله اینکه مشخص است کار ما برای رضای خداست و الان هم می‌خواهیم اگر خدا بخواهد برای عملیات برویم بعد به او گفتم که حسن ، خواب دیدم که شما شهید شدی و ساکت را به من دادند تا به مشهد ببرم و من خجالت می‌کشیدم که به خاله بگویم که شما شهید شدی . و حال آمدم تا یک بار دیگر تو راببینم . گفت بادمجان بم آفت ندارد . نه ، شما برعکس خواب دیدی خودت می‌خواهی شهید شوی و بعد همدیگر را در آغوش گرفتیم و بعد حسن مرا دلداری داد و گفت : ناراحت نباش ما برای سرنگونی دشمن آمده‌ایم و انشاء الله برمی‌گردیم . خلاصه روز بعد ساعت 30/7 صبح درگیری شروع شد یک قله در وسط قرار گرفته بود و بچه های همرزم دور تا دورش را محاصره کرده بودند . حسن بیسیم چی را برداشت و به راه افتاد و دیگر بچه‌ها هم پشت سر فرمانده . البته دسته ما جدا بود و ما خودمان را به روی قله رساندیم و با دوربین حسن و دیگر همرزمانش را می‌دیدیم . بیسیم به پشت ایشان بود و با فرمانده‌اش صحبت می کرد تا به سر قله رسیدند و دشمن یک طرف قله و بچه‌ها ی ما هم طرف دیگر قله بودند و سر قله به هم رسیدند و از داخل گندمها گلوله‌ای به حسن اصابت کرد و او به زمین افتاد دوستانم مرا دلداری می‌دادند که چیزی نیست مجروحیتش سطحی است . که در آنجا حسن به همراه سه نفر دیگر از برادران به شهادت رسیدند و دو نفر مجروح شدند که یکی از آنها انگشتش قطع شد و خلاصه در آن مدت 4 ساعت ما نتوانستیم شهداء را از روی قله به پایین بیاوریم چون درگیری خیلی شدید بود و هنوز دشمن در داخل کندمها کمین کرده بود تا اینکه شهید کاوه به شهید صیاد شیرازی دستور دادند که چند تا هلیکوپتر برای ما بفرستند که قله را پاکسازی کنند . خلاصه قله پاکسازی انجام شد و شهداء را از قله پایین آوردند بعد که به مهاباد رسیدیم ، رفتم تا پیکر حسن را ببینم که دیدم بدنش به خاطر اینکه در آفتاب مانده بود سیاه شده بود تا اینکه روز بعد سؤال کردند که این شهید کسی را در اینجا دارد؟ گفتند :پسرخاله اش است که از من خواست که به نشهد بروم و ساکش را به خانواده اش تحویل بدهم و خبر شهادتش را به خانواده ایشان اطلاع دهم .که من نیز به مشهد آمدم و نیز ابتدا به پدرش و بعد همسر … خبر شهادتش رادادم.