https://shohada.org/en/node/230668

شناسه خبر: 230668
2022-3-10 23:27

دوران تحصيل

راوی محمد رجب زاده: خدمتگزار مدرسه در کلاس را باز کرد و گفت: بفرمایید، آنهایی که آموزشهای نظامی را فرا گرفته و جهت اعزام به جبهه ثبت نام کرده اند تا ساعت ده صبح خود را به بسیج معرفی کنند. وقتی موضوع را گفتم یکی از دانش آموزان بیرون آمد و برای رفتن اجازه خواست و با همه خداحافظی کرد و رفت پس از رفتنش به دانش آموزان گفتم: هنگام حضور و غیاب وقتی به اسم حسین معینی رسیدم، همه باهم حاضر بگویند و توضیح دادم که: تأمین امنیت با حضور مردانه رزمندگان اسلام در جبهه ها ممکن است. مدّتها از آن روز گذشت هر وقت نامش را می گفتم دانش آموزان یک صدا حاضر می گفتند. یک روز نامش را خواندم، اما دانش آموزان حرفی نزدند، دوباره تکرار کردم نماینده کلاس گفت: آقا امروز آقای معینی واقعاً حاضر است. گفتم: همیشه واقعاً حاضر بودند گفت: نه آقا امروز....... حرفش تمام نشده بود که حسین معینی برخواست سلام کرد و گفت: حاضر سپس از میز بیرون آمد، سرش را خم کرد تا دستم را ببوسد. صورتش را بوسیدم و از او خواستم تا این ساعت معلم شود و از جبهه ها برایمان بگوید (درس ما تاریخ بود). اصرار من و فریاد یک پارچه بچه ها، مجبورش کرد میز معلم را به او واگذاشتم، و خود میز آخر، کنار دانش آموزی نشستم. با شرمندگی تمام، از این که در جای معلم ایستاده است سر به زیر انداخت، و از اخلاص و پایداری بسیجیان و عشق به شهادتشان سخن می گفت. چنان که به گواهی دانش آموزان، هرگز کلاس تاریخ با جذابیت که از عمل نشأت می گرفت برگزار نشده بود. حرفش که تمام شد قطرات مرواریدی گون اشکش را با پشت دستهایش پاک کرد معذرت خواهی کرد و سرجایش نشست. پس از چند روز که مرخصی اش تمام شد، با همه خداحافظی کرد و به جبهه بازگشت. امّا در کلاس ما هم چنان حاضر بود. چند هفته از آن آخرین دیدار گذشته بود و من و همه همکلاسیهایش در انتظار برگشتن و تعریف های عملی شده اش بودیم. عصر یکی از روزهای آبان ماه بود، در بی خیالی غرق بودم که بلندگو خبر تشییع چند شهید کربلائی را برای فردا، جار می زد در ناخودآگاه ضمیرم و لوله ای افتاده بود اما نمی دانستم چرا؟! لحظاتی با دلشوره ام کلنجار می رفتم ولی راه به جایی نبردم. آوای غم آلود بد جوری مرا با پوچی زندگیم درگیر کرده بود. هر چه فکر که چرا به خیابان آمده ام و چه چیزی برای گذران مرگ تدریجی ام که زندگی نامش داده بودم می خواستم بخرم، افکارم راه به جایی نبرد. پریشان به سوی خانه برمی گشتم که چند مجله خونرنگ جلوی ستاد ویژه شهدا، نظرم را به خود جلب کرد. همراه دیگران جامی از اندوه را با دیدن تصویر به خون نشستگان جرعه جرعه سرکشیده بودم که در آخرین عکس، آخرین جرعه راه گلویم را بست. خدایا! چه می دیدم تصویر فرشته مثال حسین معینی بود باورم نمی شد. اما نه خودش بود، معصوم وار دیدار کنندگان را به دیدار خود فرا می خواند. و جوانان را به برگرفتن اسلحه افتاده اش. خوب که دقت کردم دریافتم که فردا روحش را تشییع خواهند کرد چرا که جسم مطهرش حسین وار در زیر سم ستوران یزیدیان زمان در جبهه پنجومین جا مانده است بغض گره شده گلویم، اشک شده بود و آن دم آرام از چشمانم فرو می ریخت. فردا صبح عکسش در میان توده انبوه مردم و هم کلاسان گریانش، با ستونی که به یادبودش در گلزار شهدای شماره یک بیرجند نصب شده بود، بدرقه کردیم. از آن روز هر بار که به عکس معصومانه و ستون یادبودش نگریستم، پس از ذکر فاتحه ای در خود فریاد زده ام: که حاضران واقعی و همیشگی اند و نورانی ترین ستاره آسمان ارزشها.