https://shohada.org/en/node/230742
شناسه خبر: 230742
2022-3-10 23:28
توصيه هاي شهيد
یادم می آید زمانیکه می خواست به جبهه برود مادرم به ایشان گفت : غلامرضا ما برایت زن گرفتیم سه ماه است که همسرت در عقد است و می خواهیم او را بیاورم حتی طبقه بالارا داریم برای شما می سازیم که مشکلی نداشته باشی . غلامرضا گفت : مادر جان ، شما اجازه دهید تا من به جبهه بروم تا جنگ را تمام کنیم و شما کار اشتباهی کردید که همسرم را عقد کردید شما این کار را کردید که من به جبهه نروم ولی من تصمیم گرفتم و باید بروم و حالا شما که همسرم را عقد کردید من نمی آورمش باشد انشاءا… جنگ که تمام شد و پیروز شدیم اگر سالم برگشتم همسرم را می آورم و خانه ام را هم می سازم مادرم گفت: به شرطی که برگردی گفت : کم قول می دهم ولی خوب امید به خدا ببینیم چه می شود که دیگه غلامرضا رفت و برنگشت.