https://shohada.org/en/node/231252
شناسه خبر: 231252
2022-3-10 23:35
عشق به جهاد
راوی فاطمه مرزانی: وقتی کاظم برادر دیگرم در جبهه بود احمد از فرمانده اش می خواهد که اجازه دهد او داوطلبانه به خط مقدم جبهه برود . فرمانده اش می گوید : تو کوچک هستی ، بگذار برادر بزرگترت بیایید بعد شما ، ایشان خیلی اصرار کرده بود و عاقبت هم به عملیات نرفته بود . سید اصغر داماد خانواده هم آنجا بود . او می گفت : دیدم که احمد اشک می ریخت . فرمانده اش دلش را نشکست و پذیرفت . سید اصغر گفت : داخل چادر بودیم دیدم فرمانده در حالی که او را نگاه می کند گفت : آقا سید بیا و ببین ، معلوم است که احمد شهید می شود . من هم دیدم که احمد روی تختی نشسته و چادر روشن شده بود و در سیمایش نور شهادت موج می زند .