https://shohada.org/en/node/232008

شناسه خبر: 232008
2022-3-10 23:45

خاطرات سياسي

یک روز مادرم از زبان یک? از دوستان پدرم خاطره ا? را برایمان تعریف کردند. او گفته بود که ما یک شب با آقا? محمد? در حرم بودیم که ماموران رژیم شاه داخل حرم ریختند مثل اینکه به آقا? محمد? مشکوک شدند و داخل جیبشان را گشتند. ایشان قبلش به ما گفته بود که یک عکس کوچک از حضرت امام و اعلامیه هایشان داخل جیبم است. و ماموران رژیم داخل جیبش را نگاه کردند اما فقط چند تکه کاغذ و یک مقدار? پول از داخل جیب بیرون آوردند و اصلاً عکس و اعلامیه ها از نظرشان پنهان شد. آقا? محمد? بعد از اینکه آنها رفتند دست داخل جیبش کرد و دید که عکس و اعلامیه هست. و آنها دوباره مشکوک شدند وقت? از حرم بیرون آمدیم دوباره جیبش را گشتند که باز دوباره همان قضیه تکرار شد . بعد آقا? محمد? گفت: مشکوک شدم نکند. داخل جیبم نگذاشتم برا? همین دست داخل جیبش کرد دید که عکس حضرت امام و اعلامیه داخل جیبشان است. مادرم گفت: وقت? به منزل آمد در حال? که گریه م? کرد قرآن را بوسید و گفت: امروز معجزه را با چشمان خودم دیدم.