https://shohada.org/en/node/232021
شناسه خبر: 232021
2022-3-10 23:45
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
مدتی بود که بخاطر اختلافی که با دامادم داشتم از دخترم فاطمه که تقریباً یازده سال بیشتر نداشت و باردار هم بود بی خبر بودم و نزدیکیهای تولد فرزندش بود که من به زیارت حضرت معصومه (س) و حضرت امام (ره) مشرف شدم وقتی که از سفر برگشتم یکی از همسایه ها مرا دید و گفت: مبارک باشد خداوند به دختر فاطمه یک بچه داده با ناراحتی گفتم: کی؟ گفت: امروز سه روز است به منزل آمدم بعد پدر شوهرم گفت: درست است که با ایشان اختلاف داری اما حالا وقت این حرفها نیست و من بی توجه به این حرف مقداری غذای محلی تهیه کردم و برای بچه اش هم لباس و رختخواب درست کردم و همراه بچه ها به منزل دخترم فاطمه فرستادم بعد از مدتی دیدم دخترم سمیه آمد و گفت: مادر، فاطمه و بچه اش خیلی گریه می کنند بیا برویم هر چه اصرار کردند من قبول نکردم و نرفتم وقتی بچه ها رفتند از شدت ناراحتی گریه کردم و همان شب خواب دیدم که درب منزل را می زنند و بچه ها رفتند و درب منزل را باز کردند و من از داخل سالن نگاه کردم دیدم آقای محمدی در حالی که ساکش در دستش است وارد منزل شد فوراً روسری سرم کردم و به استقبال ایشان رفتم که دیدم آقای محمدی دو دستم را گرفت و روی قلبم گذاشت و گفت: من اصلاً تو را دوست ندارم، مگر من موقع رفتن بع جبهه به شما نگفتم من کسی را ندارم و بچه هایم را به شما می سپارم حالا به بچه های من نگاه نمی کنی و نسبت به آنها بی توجهی می کنی من دوست ندارم چشمم به چشمهایت بیفتد.گفتم: پس چرا آمدی؟ گفت: اگر بدانی که از دیشب تا به حال من چقدر ناراحت دخترم هستم و آمده ام که دخترم را ببینم و من برای دیدن شما نیامدم که از خواب بیدارشدم و دیگه تا صبح خوابم نبرد با خودم فکر کردم که چکار کنم و چطور به منزل دخترم بروم صبح که شد به منزل یکی از همسایه ها که سید بود رفتم و خوابم را تعریف کردم و از ایشان خواستم که همراه من به منزل دخترم فاطمه بیاید و به آنها بگوید که او آمده دنبال من و مرا به منزل آنها آورده خلاصه وقتی رفتم دیدم بله، فاطمه و بچه اش هر دو مریض هستند.