https://shohada.org/en/node/232350
شناسه خبر: 232350
2022-3-10 23:49
عشق به جهاد
راوی طلعت گل محمدی : به خاطردارم هنگامیکه همسرم بمانعلی بعد از گذراندن دوره آموزشی به مرخصی آمده بود که می خواست همراه پسر عمویش به جبهه برود. ولی فامیلها و اقوام با صحبتهایشان او را ازجبهه رفتن باز داشتند. تا اینکه بعد از مدّتی برای زیارت به مشهد مقدّس رفتیم. که درآنجا دوباره هوای جبهه به سرش زد که دوباره فامیلها دورش را گرفتند وگفتند شما زن و بچه داری نمی خواهد به جبهه بروی.امّا شهید گفت: این بار دیگر ممانعت شما فایده ای ندارد من تصمیم خودم را گرفته ام و می خواهم به جبهه بروم. چون آن موقع ما در مشهد میهمان بودیم ایشان همان موقع برای خداحافظی از اقوام و پدر و مادرش به تربت آمد که آن موقع پسر بزرگمان محمد7 سال داشت و به مدرسه می رفت به پدرش گفت بابا به جبهه نرو دلم برایت تنگ می شود که شهید او را درآغوش گرفت و گفت: نگران نباش پسرم انشاءا... به سلامتی برمی گردم و موقعی که بزرگتر شدی بهترمتوجه می شوی که چرا باید به جبهه بروم که بعد از خداحافظی خود را به مشهد رساند و از آنجا راهی جبهه و جنگ شد.