https://shohada.org/en/node/232438
شناسه خبر: 232438
2022-3-10 23:50
عشق به جهاد
راوی کنیز رضا خواجوی : به خاطر دارم برادرم در جبهه بود که فرزندم یک روز آمد به خانه و به من گفت: مادر جان اگر شما و پدر اجازه بدهید می خواهم به جبهه بروم. گفتم: پسرم درست را بخوان نمی خواهد به جبهه بروی. گفت: من هم دوست دارم مثل دایی ام با دشمنان بجنگم و از ملت و اسلام و ناموسم دفاع کنم وقتی از ما رضایت نامه گرفت و رفت به پایگاه، روز بعد آمد و گفت: مادر جان فردا صبح زود قرار است بروم و مرا صبح زود بیدار کنید. وقتی که خواست برود بخوابد به ایشان گفتم: راحت بخواب صبح بیدارت می کنم. شب که پدرش آمد به ایشان گفتم: قرار است محمد هادی فردا صبح برود. او را بیدار نکنیم که از ماشین جا بماند که یکدفعه از داخل اتاق محمد هادی شنیدیم که من تا صبح نمی خوابم و بیدار می مانم. که صبح از همه ی رزمنده ها جلو تر سوار ماشین بشوم.