https://shohada.org/en/node/234253

شناسه خبر: 234253
2022-3-11 00:23

عشق به جهاد

راوی صفر علی کریمی: اول انقلاب در مدرسه اعلامیه پخش می کرد . یکبار از دست ضد انقلابیون کتک خورد . و فرار کرده بود و به خانه ما آمد . جریان را تعریف کرد . ما هم همان روز از طرف پنجراه در تظاهرات شرکت کردیم . و تا حرم امام رضا (ع) آمدیم . خیابانها شلوغ بود و برای نماز نتوانستیم به حرم برویم . به خانه آمدیم و نماز ظهر را خواندیم . رجبعلی گفت:" من می خواهم به روستا بروم ." از همان روز به فکر رفتن به جبهه افتاد . برای ما نامه نوشت که پدر کار کشاورزی دارد . و می گوید :" بعد از اتمام کارها به جبهه برو ." و لیکن ایشان قبول نکردند . به ما گفت: " شما به کمک پدر بیائید تا من به جبهه بروم ، جبهه واجبتر از کار پدر است . " ما هم قبول کردیم . که به کمک پدر برویم تا از جبهه برگردد . بنابراین قرار شد هر کدام یک ماه بر اساس قرعه کشی به کمک پدر برویم . نوبتا ول به اسم رجبعلی در آمد ، و نوبت دوم به اسم من در آمد . من که به روستا رفتم ، صبح روز بعد به جبهه رفت . نوبت من تمام شده بود . به مشهد برگشتم . چند روز بعد نزدیک غروب از طرف بسیج آمدند درب خانه ما و گفتند :" کسی از شما به جبهه رفته است ." من گفتم : بلی . آنها می خواستند یک نوعی ما را متوجه سازند که نترسیم . ولی من گفتم : راستش را بگوئید کسی که برای خدا قدمی برداشته همه نوع گرفتاری را قبول می کند . راستش را بگوئید اگر شهید هم شده نمی ترسم . چون که من ا زاول با خدا خود عهد کرده بودم ، ما پنج تا برادر برای امام حسین (ع) و فرزندانش فدا شویم و یا کار کنیم. آنها گفتند : برادرتان شهید شده است . ما هم با دوستان همان شب به طرف اسفراین حرکت کردیم . صبح روز بعد هم به طرف روستا تشیع جنازه نمودیم . روستا های اطراف خیلی با عزت و احترام قربانی کردند . تا اینکه به روستای خودمان فتح آباد رسیدیم و در آنجا مراسم عزاداری برگزار شد . با شهادت رجبعلی مصمم شدم و می خواستم به جبهه بروم که خواهر زاده ام مالک آمد و با هزار التماس گفت: " الان شما میهمان دارید ، من به جای شما می روم . با التماس مرا از ماشین پیاده کرد و خودش سوار ماشین شده و به جبهه رفت ."