https://shohada.org/en/node/234558

شناسه خبر: 234558
2022-3-11 00:41

لحظه و نحوه شهادت

بعد از چند روز مقاومت به روی یالهای سمت راست کله قندی در علمیات والفجر 3 بنده به اتفاق چند نفر از بچه های شمال ایران یک منطقه کوچکی را محافظت می کردیم که ناگهان یک دسته 13 نفری قرار شد برای کمک به ما ملحق شوند که در میان آنها رضا هم بعنوان بی سیم چی به چشم می خورد . آنشب بنده بدون آنکه او را به خاطر بیاورم رفتم صبح که بچه ها را برای نماز بیدار می کردم دیدم که رضا داخل سنگر کوچکی در حال استراحت است که من تازه او را شناختم و با اندکی شوخی ایشان را از خواب بیدار کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم و چند لحظه ای با هم صحبت کردیم بعد رضا گفت : هادی انگار خبر شهادت شما را به شهرستان برده اند برو و به هر طریقی است خبر سلامتی خودت و مرا به خانواده هایمان برسان . در جواب گفتم : رضا جان تو که می دانی اگر شربت شهادت یک ریال هم بشود به ما نمی رسد از این بابت خیالت راحت باشد . آن روز تا غروب مشغول گشت زنی بودیم رضا با یک اسلحه تیربار تصمیم گرفت چند عراقی را که مزاحم ما بودند به هلاکت برساند که موفق هم شد . ساعت نزدیک 45/2 دقیقه بعد از ظهر روز 1/6/62 بود که هنوز چند قدمی از هم جدا نشده بودیم که رضا به آرامی روی زمین خوابیده بود تا خودم را سراسیمه به کنار پیکرش رساندم دیگر جز تبسمی با لبانی خون آلود چیزی عایدم نشد به هر حال بدون اختیار گریه ام گرفت وسرش را به زانو گرفتم و آخرین جملات زیبا و دلنشین رضا را که می گفت : هادی جان سعی کن مرا بطرف کربلا قرار دهی و خداحافظی کرد را گوش دادم . رضا با ترکش خمپاره 60 آن هم از ناحیه سر و چه زیبا و بی صدا بی آنکه ناله ای کند به درجه رفیع شهادت رسید و به دیدار دوست شتافت . خوشا به حالش و تمامی کسانی که شهادت را بر زنده بودن ترجیح دادند . چون نمی توانستم برای تشییع پیکر پاکش به پشت جبهه بیایم بسیارناراحت بودم ولی نمی دانم کار خدا بود یا نه که جنازه رضا چند روز طول کشید تا به شهرستان برسد و من هم توانستم در تشییع پیکرش شرکت کنم ولی تحمل دیدن اینکه او را تشییع کنند را نداشتم . آری دو ماه بعد از شهادت رضا اسفراین دیگر برایم معنایی نداشت ولی این دو ماه گذشت و دوباره به جبهه رفتم که در عملیات خیبر به اسارت دشمنان از خدا بی خبر عراقی در آمدم . آری رضا رفت ، دنیا بی وفاست و خداوند هم افراد را گلچین می کند.