https://shohada.org/en/node/237090

شناسه خبر: 237090
2022-3-11 01:15

خاطرات جنگي

راوی محمد حسن فایده: خانواده یکی از برادران بسیجی با رفتنش به جبهه مخالفت می کنند. یک شب در عالم خواب امام حسین (ع) را می بیند. امام حسین (ع) به او می فرماید: این چوب را بگیر و از این خانه دفاع کن. پس از مدتی می بیند تعدادی اسب سوار به قصد حمله به سوی خانه می آیند. با همان چوب به طرف آنها حمله می کند و چوب را با اشاره بلند می کند و افرادی را که روی اسب سوار بودند روی زمین می اندازد. با خودش می گوید: مگ در این خانه چیست؟ درب منزل را باز می کند می بیند تعدادی کودک در آن خانه است. از آنها سئوال می کند: چه کسی نگهبان این خانه است؟ می گویند: آقا امام حسین (ع)! می پرسد: آیا می شود یک دفعه دیگر من آقا ببینم. یکدفعه می بیند یک اسب سوار از آن پایین می آید. می بیند که همان آقا است. امام حسین (ع) به ایشان می گویند: تو به جبهه برو. او در جواب می گوید: یک نشانه ای به من نمی دهید؟ امام حسین (ع) می گویند: آن چوب را بده. چوب را به ایشان می دهد و امام از حماسه خود یک تکه پارچه پاره می کند و به بازوی او می بندد. یک دفعه از خواب بلند می شود و متوجه می شود که وقت نماز صبح رسیده است. وقتی می رود وضو بگیرد آستینش را که بالا می زند، می بیند آن پارچه سبز هنوز به بازویش بسته است.