https://shohada.org/en/node/237106

شناسه خبر: 237106
2022-3-11 01:15

تدبير نظامي و مديريت

راوی محمد حسن حسین زاده: تازه وارد سپاه شده بودم ولی چون قبلا در بسیج مشغول خدمت بودم، با شهید بزرگوار شعیدا... قائمی آشنایی داشتم. برادر قائمی به من گفت: جبهه به چند نفر که بتوانند مسئولیت قبول کنند نیاز دارد. آیا حاضری با ما بیایی؟ گفتم: بله این آرزوی من بود. روز بعد همین که وارد سپاه شدم، شهید قائمی به طرف من آمد و با خوشحالی گفت: قرار است به جبهه برویم. اسم شما را هم نوشتم. گفتم: کار خوبی کردی. رفتم ساکم را برداشتم و برگشتم موقعی که حکم مأموریت را نوشتند به ما گفتند: ماشین بنیاد شهید می خواهد به مشهد برود. من، شهید قائمی، شهید زند و برادر پیرامی باهم دیگر به مشهد رفتیم. برادر عزیز، شهید قائمی گفت: بوی شهادت می آید چه خوب است که هر سه نفر باهم شهید شویم و جنازه ما را با همین ماشین بنیاد شهید برگردانند. شهید فایده به عنوان فرمانده گردان، شهید قائمی به عنوان فرمانده گردان و من به عنوان دستیار گروهان شهید قائمی برگزیده شدم. موقعی که می خواستیم به خط مقدم جبهه اعزام شویم، شهید قائمی پولهایش را به من داد و گفت: اگر من شهید شدم، آن را به خانواده ام برگردان. پوتینهایش را به شهید جان احمدی داد و پیراهنی را که در مشهد خریده بود به برادر پیرامی داد. در آخرین لحظات حساس با شهید قائمی در یک سنگر بودیم و منتظر بودیم که فرمان حمله را کی صادر کنند. شهید قائمی در سنگر نشست و وصیت نامه اش را نوشت. نزدیک غروب مسئولین خط و فرماندهان آمده بودند تا از بچه ها سرکشی کنند و از روحیات بچه ها مطلع گردند گفتند: آماده باشید که امشب حمله می کنیم. در سنگر نشسته بودیم و با یکدیگر شوخی و صحبت می کردیم. شهید قائمی گفت: برادر حسن زاده تو شهید می شوی. گفتم نه برادر من شایستگی شهادت را ندارم ولی تو از چهره ات مشخص است که شهید خواهی شد. اگر شهید شدی مراهم پیش خدا شفاعت کنی. پس از مدتی ناگاه شهید سعید داخل سنگر شد و گفت: بچه ها، خودتان را آماده کنید که می خواهیم جلوتر از بچه ها برویم تا محمور را که می خواهیم در آن عملیات انجام دهیم، شناسایی کنیم. پس از شناسایی برگشتیم و هر کس به سنگری رفت. ساعت شش و نیم، هفت بود که دستور حرکت صادر شد. من به شهید قائمی گفتم: در کجای محور باشم. گفت: بیا جلوتر و پشت سر بی سیم چی حرکت کن. چون دشمن از حرکت ما آگاه شده بود، ما را زیر آتش توپخانه گرفت. پشت سر هم منور می زدند و هوا از نور منورها روشن شده بود ولی بچه ها بدون اینکه حتی کوچکترین ترسی به خود راه بدهند، به طرف جلو حرکت می کردند. شهید فایده (فرمانده گردان) به بچه ها گفته بود اگر کسی حتی روی مین رفت و دست و پایش قطع شد نباید صدای خود را بلند کند زیرا دشمن ممکن است متوجه بشود و ما را هدف بگیرد. اگر کسی که سر و صدا می کند کشته شود شهید نیست چون او باعث ریخته شدن خون چند نفر دیگر هم می شود و چنین کسی مثل یک جاسوسی است که به دشمن اطلاع می دهد. و به همین جهت بچه ها با سکوت هرچه تمامتر حرکت می کردند. شهید قائمی در حالیکه با سرنیزه اش سیم خارداری را که سر راه رزمندگان بود قطع می کرد، ناگهان تیری خورد و به زمین افتاد، گویی این از طرف صدامیان مأموریت داشت که او را به طرف معشوق به پرواز درآورد. شهید فایده درست در پشت همان سیمها از ناحیه پا مجروح شده بود و کسی متوجه نشده بود و از آنجا صدا می زد جلو بروید. فایده اینجاست. بروید جلو که عراقیها فرار کرده اند. بچه ها داخل کانال رسیده بودند ولی گویی کسی را گم کرده بودند و به دنبالش می گشتند. گفتم: برادرها بروید جلو. یک نفر گفت: فرمانده شهید شد، من خودم دیدم. ما دیگر فرمانده نداریم. صداها در داخل کانال پیچیده و همه متوجه شدند. گفتم: برادران بروید جلو فرمانده واقعی امام زمان است. امام زمان فرماندهی را به عهده دارد. با گفتن این جمله بچه ها قوت قلبی گرفتند و از کانال سیم خاردار که مین هم داشت گذشتند. برای من جای تعجب بود که چگونه از کانال گذشتیم. وقتی از کانال گذشتیم و به خاکریز رسیدیم عراقی ها فرار کرده بودند و کسی آنجا نبود. اینجا بود که من یقین پیدا کردم که امام زمان کمکمان کرده است.