https://shohada.org/en/node/237108

شناسه خبر: 237108
2022-3-11 01:15

تدبير نظامي و مديريت

راوی مجید کرمی: همه در خود فرو رفته بودند و با خدای خویش فقط صحبت می کردند و همه چیز را در او می دیدند. ساعت موعد حمله داشت نزدیک می شد. ساعت 30/ 21 شب مورخه 23/ 4/ 61 بود و باید نماز مغرب و عشاء را در حین راه رفتن می خواندیم. قرار بود گردان سیف ا... خط شکن باشد تا نیروهای دیگر از خط شکسته شده عبور کنند و در عمق مواضع دشمن به انهدام نیروهای آنها بپردازیم تا به کانال 80 متری دشمن برسیم که هدف اصلی نظامی ما بود. آری وقت خیلی عزیز بود. یک ساعت بیشتر به شروع عملیات باقی نمانده بود. آن لحظات را نمی توان بیان کرد و یا روی کاغذ آورد. ما باید از استحکامات قوی که دشمن ایجاد کرده بود عبور می کردیم. بچه ها به این گونه استحکامات هیچ فکر نمی کردند و تنها در آن موقع سر و صورتها را به خاک خونین و گرم خوزستان گذاشته بودند و مانند ابرهای بهاری گریه می کردند و جوی آبی در زیر پلکان چشمانشان جاری شده بود. صورتها با خاک خیس شده گل آلود شده بود، حالت عجیبی داشتند و حضرت مهدی (عج) را صدا می زدند. عملیات باید سریع انجام می شد تا همه خود را در یک لحظه به خاکریز دشمن برسانند. زمان خیلی اهمیت داشت و بچه ها از مهدی (عج) صاحب الزمان کمک می خواستند. وقتی کسانی را که سر بر خاک گذاشته بودند، می دیدی با خود می گفتی چند ساعت دیگر این برادران در کنار مولای متقیان و رسول ا... و بهشتی عزیز خواهند بود. از وضعیت حالشان پیدا بود که چگونه خدا و مهدی (عج) را صدا می زدند. از طرف تیپ برای من نامه ای محرمانه رسید که باید ساعت 8 شب حرکت کنید و نماز را در بین راه بخوانیدو در ساعت 5/ 9 شب، حمله سرتاسری به خاکریز دشمن است. من به عنوان مسئول برادران، تنها از ساعت خبر نداشتم. ولی وقت، اندک بود. ساعت 7 بود که هنوز برادران مشغول دعا و نیایش بودند. درست یادم هست که وضعیت روحی برادران در این لحظه خیلی تغییر کرده بود. من جمله یک برادر روحانی که در میان دیگر برادران، خود را به زمین می زد و می گفت: من لیاقت بودن در میان رزمندگان را ندارم. برادران اطرافش جمع شده بودند و گریه می کردند و من هم باید سریع جای گروهانها را مشخص می کردم که بعداً به همان ترتیب حرکت کنند. ولی آن روحانی دگرگون بود و داد می کشید، صدا می زد: یا مهدی (عج) من لیاقت رزمندگی را ندارم ساعت 5/ 7 بود و نیم ساعت بیشتر به حرکت باقی نمانده بود. ماشین تویوتای لنکروزی در آنجا بود که روی آن بلندگویی نصب کرده بودیم و از آن برای تبلیغ و تضعیف روحیه نیروهای دشمن و سرجمع کردن نیروهای خودمان استفاده می شد. بالای ماشین رفتم و با بلندگو مسئول گروهانها را صدا زدم که نیروهای خود را به ترتیب گروهان 1 و 2 و 3 مرتب کنند و آماده حرکت شوند. گروه ویژه جلوی آنها باشد که مسئول آن برادر اسماعیل زاده بود و گروهانهای دیگر را با توجه به توان نیروهای آنها جلو و عقب گذاشتیم تا سریعاً خاکریز شکسته شود و بقیه نیروها بتوانند خود را به دشمن برسانند. گروهانهای برادر قائمی، برادر پیرامی و برادر بهرامی را به ترتیب اول، دوم و سوم گذاشتم. گروه ویژه را نیز جلوتر از آنها قرار دادم. مرتب برادران را برای آماده شدن از پشت بلندگو صدا می زدم. خودم هنوز کاملا از نظر تجهیزات آماده نشده بودم. بلافاصله آماده شدم و نیروها را حرکت دادم. ساعت 8 شب بود به یکی از برادران گفتم: تمام نیروها را از زیر قرآن رد کنید نیروها شروع به حرکت کردند. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. طول نیروها به یک کیلومتر می رسید_ اتصال نیروها باید توسط فرماندمان صورت می گرفت تا برادران از معبر مینی که قبلا باز شده بود عبور کنند و تلفات در میدان مین نداشته باشیم. من و دو معاونم برادر تقدسی و عوض زاده باید در طول نیروها حرکت می کردیم همچنین دستیاران عملیاتی کارشان این بود که از نیروها و اتصالشان برای من خبر می آوردند. بالاخره به نزدیک خاکریز دشمن رسیدیم. سیمی که از معبر میدان مین برای هدایت نیروها کشیده شده بود در وسط راه قطع شده بود. برادران اطلاعاتی، توسط قطب نما و اینکه از قبل با مسیر تا حدودی آشنا بودند، نیروها را در طول معبر هدایت کردند. با مرکز تماس گرفتم، که چه کنیم. آیا زمان هست؟ مرکز گفت: همانجا بمانید. به شما اطلاع می دهیم. با دشمن در حدود 100 متر بیشتر فاصله نداشتیم. به سنگرهای تانک عراقی رسیده بودیم و تعدادی از برادران پشت آن مخفی شده بودند.از منورهای دشمن هنوز خبری نبود. دوباره با مرکز تماس گرفتم. گفتند: نیروها را حرکت دهید. گروه ویژه را اول فرستادم و پشت سر آنها گروهانها را به ترتیب از میدان مین عبور دادیم تا اینکه به کانال دست ساز عراقی ها رسیدیم. فاصله ما با عراقی ها حدودا 30 متر شده بود. یک گروهان پشت کانال مستقر شد. سمت راست ما یک گردان بود که زودتر از موعد عمل کرد و دشمن را متوجه کرد. فاصله آن گردان با گردان ما حدود 150 متر بود _ تیربارها و منورهای دشمن به کار افتاد. هنوز دنباله نیروها در میدان مین بود و چون منطقه به صورت دشت باز بود و دشمن منور که می زد دقیقا روی نیروها ما دید داشت _ بلافاصه گروهان ویژه را گفتم: از کانال عبور کنید و تیربارها را از بین ببرید. تا نیروهای عقب _ داخل میدان مین خود را به پشت کانال برسانند. با مرکز تماس گرفتم و گفتم دشمن متوجه شده و آتش شدید است. که بلافاصله از مرکز دستور حمله را صادر کردند. در پشت بی سیم با توجه با آن رگبار شدید گلوله ها به مسئولین گروهانها گفتم: بسم ا... القاسم الجبارین یا صاحب الزمان ادرکنی. در آم لحظه با گفتن این جملات اطمینان قلب پیدا کردم. و با خود گفتم: آقا خودتان باید کمک کنید _ بالاخره وقت خیلی غنیمت بود و باید خیلی سریع خود را به خاکریز می رساندیم. بلافاصله گروهان 1 را عبور دادیم. خود را به خاکریز رساندم. ولی متوجه شدم که متأسفانه یک رشته سیم خاردار جلویم است: هنوز برادران بغل کانال بودند که بلافاصله خود را پرت کردم آن طرف و خود را به سیم خاردار رساندم. سر نیزه را سریع درآوردم که سیم را قطع کنم که بر اثر فشار زیاد، دکمه روی آن شکست. با دستهای خودم، حیله ها را از جا کندم و سیمها را بالا زدم. نگاه کردم دیدم جلوی سیم خاردار برادر قائمی فرمانده گردان یک شهیدشده است. تعدادی از نیروهای گروهان یک از سیم خاردار عبور کرده پشت خاکریز ایستاده بودند. بعد از اینکه چند نفر همراه من از سیم خاردار عبور کردند به کنار برادران پشت خاکریز رفتم و گفتم: چرا ایستاده اید. رگبار دشمن شدید بود _ وقتی نیروها مرا شناختند و فهمیدند که من فرمانده آنها هستم با یک تکبیر رفتم آن طرف خاکریز و تیربارچی را زدم و بعد هم سنگرهای مهمات و سنگرهای اجتماعی دشمن را با نارنجک منهدم کردیم. هنوز دنباله نیروهای ما عقب بود ولی چاره ای نداشتم که با همین نیروها در خط دشمن بمانم _ چونکه فرمانده آنها به نام برادر قائمی در همان دقایق اول و هنوز به خاکریز دشمن نرسیده، شهید شده بود. با همان نیروها جلو رفتیم و شروع به انهدام سنگرهای دشمن کردیم. ناگفته نماند در لب کانال اولین گذرگاه یک نفر به نام محمد انتظاری شهید شد که یکی از افراد خوب گردان بود. در گردان قبلی به نام مالک اشتر که بودم ایشان هم حضور داشت و از افراد خوب حزب اللهی مشهد بود. ساعت 30/ 10 شب بود که قسمتی از خاکریز دشمن سقوط کرد و برادران، سنگرهای تیربار و اجتماعی آنها را منهدم می کردند. من به اتفاق چند تن از برادران که یکی از آنها سر گروه گروهان برادر قائمی بود به طرف جلو حرکت می کردیم. بعضی از افراد عراقی که داخل سنگر بودند، در جواب تکبیرهای ما صدای الدخیل الخمینی آنها شروع شد. ولی ما آنها را به رگبار بستیم. زیرا آنها از داخل سنگرها بیرون می آمدند و تعدای از برادران ما را شهید می کردند. سنگرها را منهدم می کردیم و به جلو می رفتیم. به یک سنگر تیربار بعثیون که در داخل کانال بود رسیدیم. خشاب من تمام شده بود موقعی که صدای الدخیل الخمینی بعثیون را شنیدم ماشه را چکاندم، دیدم اسلحه فشنگ ندارد. آن بعثی (عراقی) از فرصت استفاده کرد و از ترس شدید تیربار را به طرف هوا گرفت و سپس به همان صورت، الدخیل الخمینی می گفت. رگبار را به طرف ما گرفت. ما حدود 5 متر با آنها فاصله داشتیم. عراقی ها داخل کانال بودند و ما بالا بودیم که رگبار آن عراقی یک نفر از ما را که همان سر گروهان یک بود شهید، من و چند نفر دیگر را مجروح کرد. من بلافاصله روی زمین دراز کشیدم و نارنجک را کشیدم و داخل کانال انداختم. امیدوار بودم همه آنها به هلاکت رسیده باشند. چند نفر از برادران رسیدند و دیدند که ما زخمی شده ایم، ما را به پشت خط منتقل کردند. حدود یک ساعت آنجا بودیم. من و یکی از برادران دیگر کشان کشان خودمان را به طرف کانال دست ساز عراقیها رساندیم. کنار لبه خاکریز دراز کشیدیم و استراحت کردیم. برادری که همراه من بود از ناحیه کمر زخمی شده بود کم سن و سال بود و طاقت نداشت گفت: برویم داخل کانال. ولی من به ایشان گفتم: برویم آن طرف کانال که فردا صبح ما را از اینجا ببرند. ایشان حالت تهوع داشت و به آن طرف کانال رفت. دیگر برادران را صدا زد و من متوجه نشدم که ایشان چه بر سرشان آمد. تا صبح کنار کانال و پشت تپه خاک بودم. شب احساس کردم که سمت چپ ما که برادر شوشتری از آنجا باید عمل می کرد، هنوز خط را نشکسته بود من نگران بودم. با همه اینها انگار اطمینان قلب داشتم که خط شکسته خواهد شد _ ساعت 8 صبح بود که هنوز سمت چپ شکسته نشده بود، میزان آتش دشمن به سمت ما زیاد بود _ من در آن هوای گرم و سوزان خودم را آماده می کردم که یا دشمن مرا از بین می برد یا به اسارت می گیرد. ولی با همه اینها هیچ ناراحتی احساس نمی کردم، مدارک داخل جیبم که حاوی یک نامه از طرف تیپ بود و در آن ساعت شروع حمله و دیگر تذکرات ذکر شده بود را به همراه ساعتم زیر خاک پنهان کردم. چون یک ذره کمک به آنها را واقعا حرام می دانستم _ ساعت 30/ 8 صبح، هوا خیلی گرم بود و تشنگی را احساس می کردم. نگاهی به پشت سر کردم. دیدم گویی آن قسمت از خاکریز که دیشب شکسته ایم تا صبح برادران نگه داشته اند و حدود یک کیلومتر تا آنجا بود. نگاه کرده دیدم نیروهای خودی و ماشین های خودمان در حال حرکت هستند. خوشحال شدم، تصمیم گرفتم خود را به آنها برسانم. پای شکسته ام را روی پای دیگرم گذاشتم _ دیگر دوری احساس نمی کردم و حالت خاصی در آن لحظه داشتم _ شروع به حرکت کردم. حدود یک ساعت در راه بودم که به 300 متری خاکریز رسیدم. من پشت سر برادران قرار گرفته بودم _ برادران با آرپی جی تانکهای دشمن را منهدم می کردند. همه به کار خودشان مشغول و درگیری شده بود. کسی به عقب توجه نداشت. خیلی خسته و تشنه شده بودم، هر چهه صدا زدم کسی متوجه نشد. خمپاره های دشمن مرتب آنها را می کوبید و دشمن چون دیشب از نیروهای ما ضربه خورده بود، پاتک می زد. به خاطر اینکه درنه مستحکم خط مقدمش را از دست داده بود. گویا گردان، گردان خودمان بود که مقاومت می کرد ولی برادران در این فاصله 300 متر مرا نمی شناختند. نگاه می کردند ولی گویا خسته شده بودند _ درباره آنها دعا کردم گفتم: خدایا رزمندگانت را پیروز فرما. به همان صورت کشان کشان شروع به حرکت کردم. هر چه فکر می کردم چطور خود را به یک آمبولانس برسانم _ هیچ چاره ای ندیدم جز اینکه مقاومت کنم و خودم را به نزدیک نیروهای خودی برسانم _ حدود 12 ساعت از مجروحیتم می گذشت. استخوان پایم شکسته بود، پای مجروح شده را روی پای دیگرم گذاشتم و کشان کشان حرکت کردم. هوا هر لحظه گرمتر می شد و روی زخمم اثر می گذاشت. یک کاغذ روی زخمم گذاشتم. ناگهان به فکرم رسید که همان کاغذ را به نشانه اظهار وجود بلند کنم بلکه متوجه شوند و مقداری آب به من بدهند که قوت بگیرم، ولی کسی به کاغذ توجهی نکرد. باز شروع به حرکت کردم. آتش دشمن قدار شدید بود و ترکشها در کنارم به زمین می خورد، جان پناهی هم نداشتم _ اطمینان قلب داشتم و به همین دلیل هیچ خیالم نبود _ صلوات بر محمد (ص) و آل محمد (ص) بر زبانم جاری شد که یک لحظه احساس کردم بوی عطری به مشامم خورد. پشت سر هم صلوات می فرستادم. به یاد مهدی (عج) فاطمه (س) افتادم. چقدر لحظه های شیرینی بود _ به راهم ادامه دادم. اینبار به فکرم رسید که برای جلب توجه برادران خاک بلند کنم بلکه کسی متوجه شود که این خاک در این حدود یعنی چه و توجه شان را جلب کند. ولی آنقدر اسلحه ها و خمپاره ها و آرژی جی ها گرد و خاک پا کرده بودند خاکی که من بلند کرده بودم در مقابل آنها ناچیز بود. این نقشه هم نگرفت _ دوباره شروع به حرکت کردم و به فکرم رسید که بلوزم را از تن درآورم و به دور سرم بچرخانم. در این بین، یک نفر از برادران گردان خود ما متوجه شد و دوان دوان به طرفم آمد منتهی دست خالی بود که من با اشاره به او می گفتم که آب می خواهم. ولی این برادر متوجه نشد و با سرنیزه به طرف من آمد تا متوجه شد که من هستم تعجب کرد. گفت: شما اینجا چه می کنید. گفتم: یک مقدار آب لازم دارم. با سرعت قمقمه آب گرم را آورد. مقداری خوردم و جان گرفتم. بعد به کمک یک نفر دیگر که همشهری ما بود، مرا بلند کردند و بردند. به محض رسیدن، برادران همه دور مرا گرفتند: به آنها گفتم: چرا اینقدر تجمع کرده اید سریع پراکنده شوید. تأکید بر آن داشتند که مرا سریع به پشت خط منتقل کنند. چند کمپوت باز کردند و کمی حالم جا آمد _ آن لحظات خیلی بر من اثر گذاشت چون تا چند دقیقه قبل هیچ کس را نداشتم. از اینکه آنها را دیدم خیلی خوشحال بودم _ درد شکستگی پا و تشنگی و گرسنگی که کشیده بودم همه از یادم رفت. ماشین تویوتا آمد و مرا به اتفاق چند زخمی دیگر در داخل آن گذاشتند و به طرف اورژانس پشت جبهه حرکت کردیم که در بین راه دیدم، آن طرف میدان مین شهیدان زیادی وجود دارند و برادران در میان شهداء، رفقایشان را جستجو می کردند. آن صحنه خیلی برایم دلخراش بود _ در معبر میدان ترافیکی از بلدوزر و ماشین های سبک و سنگین بود. چند لحظه ایستادیم، تا ماشین ها عبور کنند یک نفر در ماشین کنار من زخمش عمیق بود و درد شدیدی داشت. گویی نفسهای آخرش را می کشید. چند متر که جلو رفتیم، دیدم که این برادر در حال جان کندن است. شهادتین را بالای سرش خواندم. در همان ماشین جان به جان آفرین سپرد. روحش شاد باد. به اورژانس که رسیدیم یک آمپول تزریق کردند و سپس پایم را با آتل بستند و بعد از آنجا با آمبولانس مرا به اورژانس قرارگاه بردند و از آنجا هم با هلی کوپتر آمدیم اهواز و یک شب هم در بیمارستان آنجا بودیم. در اهواز پایم را عمل نمودند و سپس گچ گرفتند، ساعت 2 بعدازظهر بوسیله هواپیما مرا از اهواز به اصفهان فرستادند.