https://shohada.org/en/node/238309
شناسه خبر: 238309
2022-3-11 01:30
توجه به خانواده
یک روز علی آقا خاطره ای را برای من اینگونه نقل کرد:" برای آمادگی بیشتر نیروهای بسیجی یک راهپیمایی در کوههای شاندیز" زشک " ترتیب دادیم ابتدای شروع حرکت ما از کوههای زشک بود. در این راهپیمایی برای اینکه سطح تحمل نیروها را بالا ببریم آذوقة کمی همراه خودمان برده بودیم. بعد از طی کردن مسافتی به منطقه ای برفی رسیدیم نیروها توان خود را از دست داده بودند پناهگاهی پیدا کردیم و در آنجا به استراحت پرداختیم در آن پناهگاه وقداری سیب زمینی بود، آتشی مهیا کردیم و سیب زمینی ها را درون آتش انداختیم تا پخته شود. بعد از اینکه سیب زمینی ها را خوردیم و کمی انرژی گرفتیم به راه خود ادامه دادیم ـ البته من موقع حرکت از آن پناهگاه مقداری پول به جای آن سیب زمینی ها گذاشتم ـ نزدیکی کوههای باغرود که رسیدیم قوای جسمانی نیروها تحلیل رفته بود و گرسنگی سخت آنها را آزار می داد. در آن نزدیکی آبگیری بود که نیروها را آنجا بردیم تا کمی استراحت کنند در این فکر بودم که چطور شکم آنها را سیر کنم که یکدفعه چشمم ب ماهی های داخل آبگیر افتاد سریع دینامیتی برداشتم سر آن فیتیله ای گذاشتم و داخل آب پرت کردم بعد از انفجار دینامیت تعداد زیادی ماهی روی آب آمد ماهی ها را جمع کرده و کباب کردیم. یکبار دیگر نیروها از گرسنگی نجات پیدا کردند. بعد از کمی استراحت در کنار برکه دوباره به راه خود ادامه دادیم تا به روستایی رسیدیم. در آن روستا مراسم عروسی در حال برگزاری بود. وقتی مردم روستا و صاحب مجلس عروسی متوجه شدند تعدادی وارد روستا شده اندبه اصرار ما را برای ناهار در روستا نگه داشتند و حسابی از نیروها پذیرایی کردند. من در آنجا فکر کردم که دیگر وقت برگشتن است، رفتم وسیله ای تهیه کردم و به مشهد برگشتیم." این خاطره یکی از خاطره های بسیار جالب و شیرینی بود که علی آقا بای من تعریف کرد.