https://shohada.org/en/node/238313
شناسه خبر: 238313
2022-3-11 01:30
عشق به ائمه اطهار
دوران انقلاب بود من یک موتور گازی داشتم. یک روز بعد از ظهر به علی آقا و یکی از دوستان پیشنهاد دادم سوار بر موتور شویم و به حرم برویم. آنها از پیشنهاد من استقبال کردند. سه نفری سوار بر موتور شدیم و به حرم رفتیم. بعد از انجام یکسری اعمال واجب و مستحب و زیارت مرقد ملکوتی امام رضا(ع) تصمیم گرفتیم زودتر برگردیم تا به حکومت نظامی برخورد نکنیم. وقتی می خواستیم موتور را روشن کنم متوجه شدم بنزین تمام کرده. بدون معطلی پای پیاده موتور را دستمان گرفتیم و به سمت چهارراه شهدا حرکت کردیم وقتی که به نزدیکی چهاراه شهدا رسیدیم یک ماشین ارتشی که تعداد افسر و سرباز درونش بودند جلوی ما را گرفتند. یکی سربازهای درون ماشین پرسید کجا می روید؟ من گفتم: بنزین تمام کرده ایم داریم خانه هایمان می رویم. یکی از افسرها گفت: هرچه سریعتر از این منطقه دور شوید اگر حکومت نظامی شروع شود فرمانده شما را ببیند دستگیرتان می کند. این را که گفت ماشین حرکت کرد و به راه خود ادامه داد. ما دوان دوان خود را به چهاراه شهدا رساندیم در آن محدوده ماشین های ارتش دائماً در حال رفت و آمد بودند به همین خاطر سریع داخل کوچه باغ نادری شدیم تا ما را نبینند. به اولین خانه که رسیدیم دربش را زدیم و از ساکنان خانه تقاضای بنزین کردیم ولی آنها بنزین نداشتند. جلوتر رفتیم و درب چند منزل دیگر را زدیم تا بالاخره یکی از منازل ب ما بنزین داد. بلافاصله بنزین را درون باک ریختیم و موتور را روشن کردم تا هرچه زودتر به خانه هایمان برگردیم که یکدفعه متوجه شدیم حکومت نظامی شروع شده است. همین طور در کوچه داشتیم با همدیگر بحث و تبادل نظر می کردیم که از چه راهی به خانه برگردیم، که درب یکی از منازل باز شد و مردی بیرون آمد از ما پرسید کجا می خواهید بروید؟ به او گفتیم: ما به حرم رفته بودیم موقع برگشتن از حرم متوجه شدیم بنزین موتور تمام شده به داخل کوچه شما آمدیم و بنزین تهیه کردیم حالا به خانه هایمان برمی گردیم اما حکومت نظامی شروع شده. آن بنده خدا گفت: من نمی گذارم بروید چند شب پیش گاردی ها یک جوان هم سن و سال شما را در همین کوچه کشتند مه هرچه به آن مرد گفتیم که پدر و مادر ما نگران می شوند، هرطور شده باید امشب به خانه برگردیم. ایشان قبول نکرد و با اصرار زیاد ما را به خانة خود برد. از آنجا با یکی از همسایه ها تماس گرفتیم و گفتیم: به پدر و مادرهایمان اطلاع بدهند تا نگران ما نباشند شب را در منزل آن بندة خدا ماندیم و صبح بعد از پایان حکومت نظامی به خانه هایمان برگشتیم.