https://shohada.org/en/node/239263
شناسه خبر: 239263
2022-3-11 01:42
عشق به جهاد
عباس یک روز به من گفت : من خواب دیده ام باید به جبهه بروم تا شهید بشوم شما می خواهید بگذارید یا نگذارید یک روز ظهر وقتی به خانه آمدم گفتند : با پسر حاجی موسی یکی از همسایگاه که پاسدار است می خواهد به جبهه بروند . ما (من و حاجی موسی) به دنبال آنها به بدشکان رفتیم و به آنها رسیدیم موسی گفت : موتورا نگه در اینها به حرف نمی کنند . گفتم : شما به کجا می روید ؟ گفتند: شما نمی گذارید ما با هم به جبهه می رویم مگر نمی بینید امام چه می گوید شماکه نمی گذارید باید خودما برویم . موسی یک کمربند داشت درآورد و دوسه ضربه به آنها زد و آنها را باخود به روستا آوردیم .