https://shohada.org/en/node/239472
شناسه خبر: 239472
2022-3-11 01:45
عشق به جهاد
به روایت از مبارکه عامری : یک روز که مطلع شدم برادرم علیرضا از جبهه آمده است برای دیدنش به منزل پدرو مادرم رفتم هوا هم بسیار گرم بود وقتی به خانه رفتم پدرم در زیر زمین بود آنجا رفتم و سراغ علیرضا را گرفتم .پدرم گفت : علیرضا بالاخواب است برو بیدارش کن گفتم : حالاکه خواب است بگذارید بخوابد چند دقیقه ای گذشت دیدم علیرضا خودش به زیر زمین آمد پس ار احوالپرسی از او پرسیدم درجبهه چه کار می کنی سپس چشمم به دستهایش افتاد دستهایش از آرنج تا پائین سیاه شده بود .دلم سوخت گفتم برادر تو تاکی می خواهی به جبهه بروی ؟ گفت تا وقتی پیروز شویم و پرچم اسلام را برافراشته کنیم .این آخرین مرخصی بود که علیرضا آمد و بعد از اینکه دوباره به جبهه رفت هشت روز بعد جنازه اش را فرستادند.