https://shohada.org/en/node/240443

شناسه خبر: 240443
2022-3-11 01:56

خبر شهادت

یک روز برادرم به خانه آمد و گفت: آلبوم احمد را بده. گفتم: آلبوم احمد را برای چه می خواهی؟ گفت: سپاه چند قطعه از عکس های احمد را لازم دارد. آلبوم عکس را جلویش گذاشتم. بعد از اینکه چند عکس جدا کرد و می خواست برود، گفت: امشب به خانه تان خواهم آمد. من چون تنها بودم و از اینکه برادرم شب را می خواست به خانه بیاید خیلی خوشحال بودم. اتفاقاً آن شب مهمان داشتیم. برای برادرم غذا آوردم. دیدم غذا نمی خورد. پرسیدم برای چه غذا نمی خوری گفت: دلم بر نمی دارد. به خانه ای که مهمان ها آنجا بودند آمدم و شروع کردم به گریه کردن. برادرم پایش را به زمین می کوبید که چرا گریه می کنی؟ چیزی نیست فقط احمد زخمی شده، آمده ام که به اتفاق هم به بیمارستان برویم اما می بینم که مهمان داری. گفتم: اشکال ندارد من می آیم. گفت خواهر شمارا راه نمی دهند. گفتم: در و دیوار را می کنم اگر مرا راه ندهند. با ایشان به منزل پدرم رفتیم. منزلشان شلوغ بود. هنوز پایین پله ها بودم که پدرم آمد و گفت: بابا کجا می روی؟ چرا میهمانهایت را رها کرده و آمدی؟ گفتم: می گویند که احمد زخمی شده. من می خواهم به بیمارستان بروم. پدرم گفت: بابا، من را راه نداده اند. شما را هم راه نمی دهند. به برادرم گفت: ایشان را بردار و به خانه اش ببر زیرا که بچه هایش نگرانند. من به منزل آمدم. اما آن شب خوابم نمی برد. بدنم می لرزید. حتی به همسایه ها می گفتم: نمی دانم چرا بدنم می لرزد و خوابم نمی برد. ساعت های سه صبح گفتم می روم هر طور باشد خودم را به بیمارستان می رسانم. کنار خیابان ایستادم. از هر ماشینی که می آمد می خواستم که مرا با خود ببرد. اما این کار میسر نشد. هرطور بود خود را به منزل پدرم رساندم. در خانه را کوبیدم. در را باز کردند. گفتند: چرا آمدی؟ گفتم: آمدم که به بیمارستان بروم. پسر دیگرم محمود و برادرم اصغر را که در اتاق دیگر خوابیده بودند بیدار کردند. مادرم گفت: مادر جان گریه نکن و به خودت نزن. احمد شهید شده است. سرانجام به اتفاق خانواده به بیمارستان رفتیم. سر جعبه را باز کردیم که با پیکر غرق به خون احمد مواجه شدم. صورتش را بوسیدم.