https://shohada.org/en/node/241634

شناسه خبر: 241634
2022-3-11 02:12

عشق شهادت

به روایت از لیلا شورگشتی : من و محمد در جبهه نزدیک هم بودیم و روزی چند مرتبه به ملاقات هم می رفتیم . یک شب من به حمام رفتم. حمام طوری بود که دو عدد دوش کنار هم و بابلوکه ساخته بودند به طوری که صدای کسی که در حمام دیگر بود به خوبی شنیده می شد _من وقتی داخل حمام شدم شنیدم از حمام دیگر صدای خواندن دعا و صلوات می آید من نفهمیدم صدا ی کیست، در این موقع من شرفه ای کردم و بلافاصله شنیدم که محمد از حمام دیگر گفت: عین ا... تو هستی ؟ گفتم : بله . بعد از کمی صحبت گفت: عین ا... غسل شهادت هم انجام بده گفتم: چشم. فردای آن روز قبل از این که از هم جدا شویم زیاد صحبت کردیم محمد بیشتر از همه نگران دو فرزندش مخصوصاًُدختر خردسالش بود که آن زمان 8 یا 9 ماه بیشتر نداشت.