https://shohada.org/en/node/241766

شناسه خبر: 241766
2022-3-11 02:13

عشق به جهاد

یادم می آید یکروز مادر ایشان به من گفت: آقای قدوسی اگر بتوانید مسلم را راضی کنید که برایش همسری اختیار نمایم خیلی خوب است چونکه نهایت آرزوی هر پدر و مادری این است مادرش گفت : من دوست دارم قبل از مرگم عروسی مسلم را ببینم چون تنها آرزویم این است یکی دو جا پیشنهاد شد و ما خودما را آماده کرده بودیم که مسلم به مرخصی آمد و ما یک روز مهمانی داشتیم که جمع دوستان و تعدادی ازهمرزمان درآن مجلس حضورداشتند ومادر ایشان هم درآن مجلس شرکت داشت بعد من با ایشان مسئله ازدواج را درمیان گذاشتم مسلم گفت : به نظر شما اصلاً دختری پیدا می شود که با من ازدواج نماید حقیقتش من اول حرف ایشان رانگرفتم ولی حرف بزرگی بود یعنی می خواست این را بگوید که من چیز دیگری مد نظرم است من به دنبال یک معشوق دیگر می گردم دیگر این مسائل برای ما مطرح نکنید ولی با اصرار ایشان را راضی کردم و مسلم هم گفت: شما اجازه بدهید من بروم وقتی از جبهه به مرخصی برگشتم فلانی را برای من خواستگاری نمایید و من از اینکه مشخص نمود و ازطرفی از اینکه نتوانستم ازایشان جوابی بگیرم و مادرش را خوشحال کنم خیلی خوشحال بودم و مادرش هم وقتی این موضوع را شنید خیلی خوشحال شد و ایشان عازم جبهه شد و قبل از اینکه برگردد در همان اعزام به شهادت رسید .