https://shohada.org/en/node/244805

شناسه خبر: 244805
2022-3-11 02:54

خلوت

به نقل از همرزم شهید:شب دوم یا سوم عملیات والفجر4 بود. بی‌سیم‌ها از پاتک دشمن خبر می‌دادند. فرمانده محور ما سیدحسن روشنایی بود. نیمه‌های شب با صدای موتور از سنگر بیرون آمدم. سیدحسن بود. خیلی گرفته و درهم به نظر می‌رسید. حالش را که پرسیدم، از بی‌وفایی دنیا و رفتن دوستان صحبت کرد. حدس زدم شهادت سیدرسول حسنی و حاج‎امینی روی او تأثیر زیادی گذاشته است. گفت: «می‌روم بخوابم، اگر بی‌سیم کار ضروری نداشت بیدارم نکن.» پیش خودم گفت: «در این موقعیت حساس چرا می‌خواهد بخوابد!» بعدها فهمیدم که او قصد خلوت با معبود را داشته و من چقدر از غافله عقب بوده‌ام. صبح یکی از بچه‌ها برایش شیر آماده کرد؛ اما گفت میل به خوردن ندارد. کمی ‌بعد قدم زد و بعد سوار موتور شد که برود. برگشت نگاهی کرد و از تپه پایین رفت. هنوز ربع ساعت نگذشته بود که تانکر آب آمد. راننده را که در ناراحتی و بغض دیدم، پرسیدم: «چه خبر؟» جواب داد: «سیدحسن هم رفت.» با تعجب گفتم: «چطور؟» گفت: «همین که با موتور رسید، یک گلولۀ106 آنجا بر زمین خورد و سید به شهادت رسید.»