https://shohada.org/en/node/245181

شناسه خبر: 245181
2022-3-11 02:59

خاطرات بعداز مجروحیت 2

به روایت از بمان علی رکنی : یکبار در اثر مجروحیت دست و پای حسن بسته بود. یک روز مامانم پلاستیک به روی گچ دست و پایش کشید تا او به حمام برود. پدرم به او گفت:" اجازه بده تا به حمام بیایم." حسن گفت:" نه، شما نمی خواهد زحمت بکشید." پدرم گفت:" من پدرت هستم و تو بچه ی من هستی من تو را بزرگت کردم و تو نباید از من خجالت بکشی. بگذار لااقل بیایم سرت را بشویم زیرا با یک دست که نمی توانی سرت را بشوئی." و بالاخره پدرم با زور وارد حمام شد. و حسن گفت: پس فقط بیایید سر من را بشویید و بعد بیرون بروید.