https://shohada.org/en/node/246615

شناسه خبر: 246615
2022-3-11 03:17

لحظه و نحوه شهادت

ما جزو گروه اطلاعات عملیات بودیم و ما چادری بین نیروهای خودی و دشمن داشتیم . شبها به محض تاریکی هوا ، برای شناسایی پایگاههای عراقی می رفتیم و پس از چند ساعت کار سخت برمی گشتیم . همه ما که خسته می شدیم برای استراحت به چادر برمی گشتیم ولی شهید رجایی برای عبادت خدا بیرون از چادر می ماند و در هوای سرد کوههای کردستان به عبادت خدا مشغول می گشت . او تا به صبح اشک می ریخت و آنقدر در خدای خود محو می شد که خود را ، سرمای سوزناک کوه را و همه را فراموش می کرد . او در دین خود ، اسلام خود و خدای خود محو می شد. در صبح یکی از روزها ، ایشان پس از انجام عبادات و تهجد ، ما را برای نماز صبح بیدار کرد و ما پس از خواندن نماز و آیاتی از قرآن کریم برای ورزش به بیرون از چادر رفتیم . هوا واقعاً سرد بود . ماه آبان می رفت تا هوا خشن تر جای او را بگیرد. به شهید پیشنهاد دادیم تا برود و کمی در چادر استراحت کند ، اما او قبول نکرد ولی لحظاتی بعد بداخل چادر رفته و مشغول خواندن قرآن شد . همه ما احساس عجیبی داشتیم . احساس می کردیم که دیگر محمدحسین را نخواهیم دید . این احساس را تک تک ما به خوبی می فهمیدیم. در یک لحظه که ما مشغول ورزش و دویدن بودیم ، صدای انفجار توپی دلهایمان را لرزاند! چرا که شهید رجایی درون چادر در فاصله نسبتاً نزدیکی به چادر بود و گلوله توپ در فاصله نزدیکی به چادر اصابت کرده بود. یکی از بچه ها در فاصله نسبتاً نزدیکی به چادر بود که در گوشه ای به زمین افتاد . گویا ترکش به پاهایش اصابت کرده بود . وقتی به درون چادر رفتیم . شهید را دیدم که در میان دریایی از خون افتاده و قرآن کوچکش خونی شده است. وی را به بیرون منتقل کردیم . اما یکی از دوستانمان که از ناحیه پا مجروح شده بود و بیهوش افتاده بود ، گهگاهی فریاد می زد و می گفت : رجایی را می برند ! مرا هم ببرید! و دوباره بی هوش می شد. یکی از بچه ها زخمهایش را می بست و دیگری با سیلی بصورتش می زد و می گفت: نه! رجایی اینجاست. بالای سرت چشمانت را باز کن. وقتی به هوش آمد، مدام سراغ شهید را می گرفت و چون در وضع بدی بود به او گفتیم: رجایی رفته تا اطراف این کوهها گشتی بزند و برگردد . ولی او می گفت : من مطمئنم! او درون چادر بوده! او شهید شده!»