https://shohada.org/en/node/246656

شناسه خبر: 246656
2022-3-11 03:17

لحظه و نحوه شهادت 1

جلوی سنگر روی یک تخته سنگی نشستم و با چند نفر از بچه ها صحبت می کردم . نزدیک ظهر بود که ناگهان پشت سرم را نگاه کردم . دیدم محسن دارد به طرفم می آید . مثل فنر از جا پریدم و به طرف هم دویدیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم . قرار بود آن شب حمله شروع شود . مرحله ی اول عملیات والفجر بود . آن شب حمله شد و به توفیق خداوند بزرگ و بیاری مولا صاحب الزمان و با استمداد و امدادهای غیبی الهی خط دشمن شکسته شد و نیروهای دشمن به عقب نشستند . صبح عملیات با محسن و چند نفر دیگر از برادان دیگر برای سرکشی از خط رفتیم . خط معمولا صبح عملیات آتش زیاد دارد . خیلی خمپاره می آمد و آتش زیاد بود . جیپ را توی یک شیار نگه داشتیم و کنار یک تپه ای نشستیم . خمپاره می آمد و به زمین می خورد و ترکش هایش از روی سر ما رد می شد . من و محسن به چهره ی هم نگاه می کردیم . در زیر آتش ها و با این نگاهها حرف می زدیم و سخن می گفتیم . لزومی نداشت که کوچکترین کلامی به زبان بیاوریم . زیرا نگاهایمان سخن می گفت . رو به محسن کردم و گفتم : اینجاست کلاسی که انسان خودش را محک می زند . چقدر بار دارد و کجاهای وجودش می لنگد و گیرهایش کجاست و در چه مساله ای مانده است . محسن هم که حرفش همین بود با همان تکان دادن سرش و حرکات مخصوص چهره اش آن هم با من هم سخن بود و همین را می گفت : سوار جیپ شدیم و به سرعت از زیر آتش سعی می کردیم خودمان را خارج کنیم . خدا رحمت کند خانی پشت فرمان نشسته بود . من و محسن هم توی صندلی عقب نشسته بودیم . خانی خیلی سرعت می رفت و تعجیل می کرد . هر چه سریعتر از زیر آتش بیرون بیاید من و محسن هم روی صندلی عقب ساکت و آرام نشسته بودیم و به اطراف نگاه می کردیم . رو کردم به محسن و به وسیله ی دستم اشاره کردم به ماشین و خانی که تعجیل کرده بود و گفتم کجا فرار می کنی مگر می شود از حکومت الله فرار کرد . اگر رزق ما اینجا باشد خودش می رسد وقتی از زیر آتش بیرون آمدیم و توی منطقه ی تقریبا ساکت و آرام رسیدیم شروع کردیم با محسن سرود خواندن . یک سرودی بود که محسن آن را خیلی دوست داشت و همیشه می خواند و آنقدر خوانده بودیم که حفظ کرده بودیم و رسیدیم به قرار گاه و گزارش خط و تشکیلات را دادیم روز بعد نیز با محسن دو تا ماشین برداشتیم و فرمانده های گردانها و معاونینشان را بردیم تا توجیه شان کنیم . نسبت به خط و راهها و موقعیت ها . ظهر که برگشتیم توی چادر ناهار خوردیم و استراحت کریم که اگر شب نیاز بود توان خوبی داشته باشیم . همانطور دراز کشیده بودیم و رادیو روشن بود . یک خواهر داشت صحبت می کرد و از رزمنده ها می گفت . از جبهه می گفت . همین طور روشن بود کسی گوش نمی داد . ما می خواستیم بخوابیم . همین طور چشمام به سقف و در حال و هوای خودمان بودیم یک دفعه رادیو گفت : ای سینه سرخان مهاجر به محسن گفتم : یعنی چه سینه سرخان مهاجر ؟ محسن که این کلمات را خیلی دوست داشت از جا بلند شد و نیم خیز شد و گفت : چی ؟ چقدر جالب است . سینه سرخان مهاجر و بعد صورتش را طرف من کرد و به من گفت : سینه سرخان مهاجر چقدر جالب است این را توی دفترت بنویس . من هم با خودم گفتم : سینه سرخان مهاجر جدا جالب است . چقدر زیبا است . عصر بود که بی سیم زدند و گفتند بلند شوید بیایید قرارگاه تاکتیکی تا برویم سرگردانها شب بود داشتیم می رفتیم به طرف قرار گاه تاکتیکی که با خط فاصله ای چندانی نداشت . محسن پشت فرمان بود و من کنارش نشسته بودم . و باز هم همان سرود را با هم می خواندیم و زمزمه می کردیم و خاطرات گذشته را مرور می کردیم . همین طور که به طرف قرار گاه تاکتیکی می رفتیم محسن گفت: اینجا باید گره هایمان را رفع کنیم . واقعا اگر نتوانیم توی جبهه گره هایمان را رفع کنیم کجا می توانیم ؟ جبهه محل رفع گیر است . رسیدیم به قرار گاه . تو سنگرها پر نیرو بود و جا برای خواب نبود . چند عدد پتو برداشتیم رفتیم انداختیم کف تویوتا و همین طور دراز کشیدیم و چون خسته بودیم به هم گفتیم صحبت نکنیم که بخوابیم تا صبح زود بتوانیم به کارهایمان برسیم . ولی کی خوابش می برد . وقتی ما پهلوی هم بودیم خوابمان نمی برد و دوست داشتیم بیدار بمانیم . آن شب آخرین شب عمر حسن بود و آخرین شب عمرش راکنار این دوست کوچکش گذراند . شب تا صبح توپخانه های خودی و دشمن آتش می کردند و صدای مهیب آن ما را از خواب بلند می کرد و به چهره ی هم نگاه می کردیم . صبح بلند شدیم نماز خواندیم . بعد چهار نفر رفتیم به طرف چهار گردان شب قبل نیروهای گردان رفته بودند توی یکی از کانالهای خط دوم که در عملیات محرم آزاد شده بود . متفرق شده بودند و ما صبح به آنجا رسیدیم . آنجا یکی دو تا گردان هم از ارتش تلفیق شده بودند و نیرو خیلی تجمع کرده بودند . همه به دیوارهای کانال تکیه داده بودند و استراحت می کردند . روز عجیبی بود و هوا هم تقریبا گرم بود و ما این طرف و آن طرف می رفتیم تا کارها را درست کنیم و برنامه ها را برای شب بچینیم . بچه های تخریب و عملیات در صدد بودند که معبر باز کنند برای شب . گاهی اوقات خمپاره می آمد و به اطراف می خورد و ترکشها یش می افتاد اطراف و ما خدا خدا می کردیم توی کانال نرفته باشد . گرد و خاک بلند شده بود و دشمن این گرد و خاک را می دید و متوجه می شد که آنجا نیرو است و روی همین منوال رفته رفته آتش بیشتر می شد و خمپاره ی بیشتری روی این منطقه می آمد و یکی از فرمانده های گردان بالای کانال آمدند . محسن هم بود و نگاه می کرد به نیروها و رو کردند به فرمانده گردان و گفتند این نیروها اینجا مستقر شدند . اصلا اهمیت ندارند یک فکری بکنید که اینجا صلاح نیست بچه ها باشند . البته توپخانه ی خودی خیلی قشنگ شلیک می کرد و یکسره آتش می ریخت خانی با چند تا از مسئولین تیپ و فرمانده های گردان داشتند روی نقشه کار می کردند که یک خمپاره آمد و خود به دست خانی و زخمی شد . ولی نرفت و همانجا دستش را بست . گفت خدا کند کسی برای بابام خبر نبرد چون ناراحت می شود . پدرشان آنجا مسئول تدارکات بود . جلوی چادرمان همین طور در طول کانال داشتیم می رفتیم ، محسن جلو و من پشت سرش و بچه ها پشت سر می آمدند . یک دفعه دیدیم یک برانکارد دارند حمل می کنند . برانکادری از جلوی محسن رد شد و به طرف من رسید . همان طور که نگاه می کردم دیدم شهیدی است و رویش پتو انداخته اند و قسمت ساق پایش و مچش و کف پایش از زیر پتو بیرون بود . خاک ، خون ، پوست و پارچه له شده بود و مثل خمیر شده بود . این پایش وقتی رد شد متوجه محسن شدم که دیدم ایشان دارد به من نگاه می کنند . چهر اش یک چهره دیگر بود . صورتش را یک تکانی داد و رفت البته این حرکت چهره اش و تکان سرش برای من مفهوم و کاملا می توانستم بگوییم که چه می گویند .نه من و نه او آدمی نبودیم که از دست و پای قطع شده جا بخوریم و شکه بشویم و بترسیم . محسن این مظلومیت بسیجی را مد نظر داشت و مثل یک برادر بزرگتر به آنها عشق می ورزید و اگر دماغ یکی از آنها خونی می شد دلش می سوخت . من هم به محسن می گفتم نظرت در مورد این بچه های بسیج چی است ؟ ایشان نمی توانست حرفی بزند . می گفت حرفی ندارم ما کاره ای نیستیم . اینها دارند کار می کنند . این بچه ها معصوم هستند . نزدیکی های ظهر بود و آتش هر لحظه بیشتر می شد . گاهی مواقع می افتاد در اطراف کانال و چند تا از بچه ها را شهید و یا مجروح می کرد و حملش می کردیم به عقب . گاهی مواقع اتفاق می افتاد اطراف کانال چند تا از بچه ها را شهید یا مجروح می کرد . گاهی اوقات دوستان و رفیق ها را می دیدیم و احوال پرسی می کردیم . بچه های گردان که ما را می دیدند بالای سرشان هستیم خوشحال می شدند و خودشان راجمع و جور می کردند . محسن هم با آن چهره ی بشاش و خوشرویی جوابشان را می داد و نوازششان می کرد . یک پیرمرد کنار یک تانکی نشسته بود و حدود 70 و یا 80 سال سن داشت . محاسنش سفید بود و صورت و دستهایش پر از چین و چروک بود کنارش ایستادم و محسن هم آن طرف ایستاد و داشت بحث می کرد . می گفت پسرم شهید شده و من اینجا هستم . من بلافاصله خم شدم و دست پیرمرد را گرفتم و بوسیدم . صحرای کربلا بود . بچه ها دیگر داشتند خسته می شدند . نه یواش یواش سوت خمپاره می آمد و می رفت و ویز و ویز تیرها همین طور که از کنار گوش و سرمان رد می شد و به زمین می خورد . از بس سرمان را خم کرده بودیم خسته شده بودیم . رو به محسن کردم و گفتم محسن دیگر اگر چیزی آمد سرمان راخم نکنیم . اگر خواست بخورد خودش می خورد . خندید و چیزی نگفت . چند تا کنسرو ماهی گرفتیم و با یک تکه نان رفتیم آن عقب های کانال که آتش کمتر بود و نشستیم کنار کانال . آن قسمت یک مقدار سایه داشت . تکیه دادیم و بچه ها در کنسروها را باز کردند .7 الی 8 نفری بودیم . یک کنسرو بین من و محسن بود . من می خوردم ولی محسن نمی خورد . گفتم : چرا نمی خوری ؟ گفت : اشتها ندارم . یک یا دو لقمه ای خورد غذا را خوردیم . خانی بلند شد با خاک کف کانال تیمم کرد و رو به قبله ایستاد و با آن قیاقه ی لاغر اندامش به نماز ایستاد . نمازش را خواند و آمد کنار من در امتداد کانال کنار دیوار کانال قشنگ دراز کشید و خوابید و دیگر برای هیچوقت بلند نشد . من کنارش نشسته بودم و همین طور تکیه داده بودم به دیوار و پایم را دراز کرده بوده و دو تا از بچه های گردان توی سنگر نشسته بودند و دعای کمیل می خواندند . زیر آن آتش رو به محسن کردم . گفتم : محسن گفت: چی ؟ گفت : کاغذ داری ؟ گفت : برای چی می خواهی . می گفتم می خواهم بنویسم . همین صحرای کربلا را می خواهم توصیف کنم . در همین موقع محسن صورتش را به طرف من کرد و با تکان دادن سر و بالا و پایی کردن ابروهایش گفت : کاغذ ندارم . بلند شد و یک کمپوتی آنجا بود برداشتم و نشستم کنار کانال و کاغذ رویش را کندم و خودکارم را درآوردم و شروع کردم به نوشتن محسن یک مرتبه رو به من کرد و گفت : پس از سینه سرخهای مهاجر هم بنویس . سه چهار بار سرش را تکان داد و چیز دیگر نگفت و هر کار کردم که چیزی بنویسم موفق نشدم . مانده بودم که تا عصر توی کانال چکار کنیم . آیا برویم استراحت بکنم و برای شب حاضر باشیم یا همان جا باشیم رو کردم به محسن که طرف راستم نشسته بود گفتم : محسن نگاه کن حاجی کار خوب کرد . خوابید بیا ما هم استراحت کنیم . گفت : باشد وضع مشخص شود . ما هم می خوابیم . تا این که این کلمه را گفت همانطور که به دیوار تکیه داده بود این قسمت پشتش به اندازه یک بیل زمینی را برداشته بود . به اندازه ای که یک سر گذاشتم توی بریدگی شکاف سر کاملا رفت توی زمین و همسطح می شد . بعدی کف کانال تقریبا مثل بالش مانند بود همانطور که محسن کنار کانال تکیه داده بود خیز داد و خودش رفت پایی کانال خوابید و سرش را گذاشت توی آن بریدگی شکاف کف کانال که مثل بالشت بود یک آه این طوری کشید و صورتش را کرد طرف من . من هم صورتم را انداختم توی صورتش و نگاهش کردم . در این موقع محسن خیلی خندید . بعد از لبخند محسن یک خمپاره ی 120 آمد بالای سنگر لب کانال نه سوت داشت فقط یک مرتبه صدای خیلی عجیبی با یک انفجار خیلی بزرگ به دیوار کانال خورد و خمپاره آمد دور شکم یکی از بچه ها و تکه پاره اش کرد و موج انفجار مرا پرت کرد و به دمر انداخت . سرم دقیقا روی سر خانی قرار گرفت و پایم به طرف محسن بود. چند ثانیه بعد به خودم آمدم احساس کردم پایم یک جور دیگری است . فکر کردم پایم از مچ قطع شده است . ولی وقتی دست زدم دیدم پایم است سریع به خدم آمدم دیدم حالم خوب است . به فکر بچه ها افتادم دیدم خانی می گوید: الله اکبر . دیدم که خانی همان طور که خوابیده تکان نخوره بود و داشت نفش می کشید و الله اکبر می گفت . چهره اش پر خاک بود . چند تا فوت کردم توی صورتش خاکها رفت کنار و گفتم خانی جان چیزی نیست . بلافاصله به یاد محسن افتادم . سریع برگشتم به طرف راست و گفتم : محسن کو ؟ محسن چی شده ؟ به بی سیم چی گفت : محسن مجروح شده است . یک مرتبه چشمم به محسن افتاد . تقریبا یک قدمی سرش به طرف پاهایش خم کرده بود و سینه اش به طرف پاهایش بود . داشت به خودش می پیچید دستش روی شکمش بود و به خودش می پیچید . خودم را بالایش انداختم . خواباندمش روی زمین و بازش کردم دیدم صورتش سفید شده است . خیلی آرام نفس می کشید . گلویش مثل این که گرفته بود خر خر می کرد . چهره اش را نگاه کردم و دیدم کوچکترین اخمی ، آثاری ، فشاری ، دردی در چهره اش نیست . یک کمی چهره اش سفید شده بود . چقدر ملکوتی بود . چهره اش چقدر زیبا بود . یک دفعه زدم توی سرم و گفتم امام زمان مختارت آمد به خودم آمدم بلند شدم بچه ها را صدار زدم و داد زدم و گفتم بیائید . بچها بدوید . کمک کنید . بچه ها بر افکار آوردند . یک امدادگر رسید و آمد بالای سر محسن من نشستم بالای سر محسن از خودم فراموش کرده بودم . پایم خون می آمد .پوتینم داشت پر خون می شد . یک ترکش خورده بود توی گیج گاهم و داشت خون می آمد . یکی خورده بود. سر انگشتم یکی خورده بود پشت کمرم و فقط پارچه را پاره کرده بود . از خودم فراموش کرده بودم و به بچه ها فکر می کردم و به محسن و بالای سر محسن نشسته بودم . امدادگر دید بد جوری دارد نفس می کشد . دهانش را گذاشت در دهان محسن و تنفس مصنوعی گفت دکمه اش راباز کن . دست انداختم به دکمه اش دیدم باز نمی شود . بایک فشار دکمه اش را پاره کردم . لباس فرم تنش بود . پر خون شده بود . دست زدم به سینه اش ترکش خورده بود . سینه اش پاره پوره نبود دست زدم سینه اش داغ داغ بود . خونش گرم بود . سینه اش سرخ بود . همانجا یاد کلام چند دقیقه پیش افتادم . چند لحظه پیش که می گفت از سینه سرخان مهاجر بنویس . دیدم که الان روی سینه سرخ مهاجر شده ای گفتم : محسن جان آخر چی شد ؟ من در چند قدمیت بودم و خانی در یک قدمیم بود وسطش بودم دست مرا نگرفتید و با خودتان نبردید . می دانم چون خودم نخواستم .