https://shohada.org/en/node/247623
شناسه خبر: 247623
2022-3-11 03:30
خواب و رویای شهید
دوست پدرم میگفت: شب قبل از شهادتش همگى در یک چادر، خواب بودیم، پدرت در کنار من خوابید ناگهان بیدار شد و لباسهایش را پوشید. من تعجب کردم که این موقع شب به کجا خواهد برود! وقتى که اسلحه را برداشت و به بیرون از چادر رفت، من زود بلند شدم و رفتم جلویش ایستادم و گفتم: محمد! این موقع شب کجا مىخواهى برودى؟ در این زمان خوابى را که دیده بود برایم اینگونه تعریف نمود: در خواب دیدم امام حسین)ع( با یک اسب سفید آمد و به من فرمود: چرا خوابیدهاى؟ بلند شو و دنبال من بیا، تا با هم به کربلا برویم همه دارند به کربلا مىروند، تو خوابیدهاى؟! سپس رو به من کردو گفت: تا همین الان که تو جلوى من نبودى، امام حسین )ع( با اسبش همین جا بود و همین که آمدى ناپدید شدند دستش را گرفته و او را به داخل چادر بردم و به وى گفتم: امشب بخواب، فرداى دو نفرى با هم به کربلا مىرویم . فرداى آن شب، خود را آماده کردیم و صبحگاهان دیدم که پدرت جلوتر از دیگران به راه افتاد. در این حین هواپیماى دشمن آمد و بمب شیمیایى انداخت و رفت ما که عقبتر برویم آسیبى ندیدیم. اما آنهائیکه جلو رفته بودند همگى از جمله پدر تو شهید شدند وقتى به بالاى سر پدرت رفتم. سرش را در بغل گرفتم در این هنگام، چشمهاى او باز شد و من با حالت گریه و با صداى بلند گفتم: محمد قول داادیم دو نفرى با هم به کربلا برویم که چشمهایش را براى همیشه از این دنیاى فانى بست و به آرزویش رسید.