https://shohada.org/en/node/247694
شناسه خبر: 247694
2022-3-11 03:31
عشق به جهاد
به روایت از محمدعظیم درجو : من و پدرم در تیپ 21 امام رضا (ع ) بودیم با پدرم در یک دسته و یک گروهان بودیم. در حین عملیات در طی مسیر که در یک صف در حال رفتن به جلو بودیم. و پدرم پشت سر من بود. عراق از چپ و راست خمپاره می ریخت. همه را کلافه کرده بود. زمانیکه خمپاره می آمد و در فاصله سه متری ما افتاد و مقداری خاک و... روی بدن من می ریخت فکر کردم مجروح شدم.و وقتی برخاستیم دیدم چنین نیست، وقتی پشت سر خود را نگاه کردم پدرم را ندیدم و بعد فهمیدم در همان گیر و دار مجروح شده بود. و فردای آن روز گفتند که در بیمارستان اهواز است. بعد از چند بار که به ملاقات ایشان رفتم یکبار دیدم که با اصرار آماده شد و همراه ما به منطقه آمد. زمانی که ما رسیدیم عراقیها پاتک زده بودند. دیدیم که تمامی منطقه آتش است. با آنکه چشم و دست ایشان مجروح بود. دیدم که اسلحه دستش است. با آنکه چشم و دست ایشان مجروح بود. دیدم که اسلحه دستش است و روی خاکریز در حال تیراندازی است که تمام زخمهایش را خاک گرفته بود به ایشان اعتراض کردم و او را به بهداری بردم تا زخمهایش را باند پیچی کند.