https://shohada.org/en/node/247972

شناسه خبر: 247972
2022-3-11 03:35

خاطرات نحوه مجروحيت

راوی اقدس امیر نکوئی : فرزندم محمدرضا درجبهه مجروح شده بود ومدت 25 روز در بیمارستان اهواز بستری بود که ما خبر نداشتیم. او از بیمارستان تلفن می کرد ومی گفت:من در جبهه ام وحالم خوب است چند وقت دیگر مرخصی می گیرم ومی آیم. بعد از 25 روز که آمد دیدم خیلی رنگ و رویش پریده است. من به خواهرانش گفتم:هرچه هست،هست چون محمد ضعیف شده ونیز شانه اش هم کمی کج شده نکند مجروح شده باشد.دخترانم گفتند: مادر، همیشه با خودت این فکرها را می کنی. تا اینکه دیدم گهگاهی محمدرضا به بیمارستان بنت الهدی می رود. به او گفتم: تو برای چی به بیمارستان بنت الهدی می روی؟ برای اینکه ما متوجه نشویم. در جواب گفت:مادر، از اهواز مجروحی آورده اند که من باید به دیدن اوبروم چون اینجا کسی را ندارد، پیش او می روم وغذا به دهانش می دهم، این گذشت تا که روزهای آخرمرخصی اش بود که دیدم به داخل اتاق رفت ودر را هم قفل کرد تا باندهایش را عوض کند. به دخترهایم گفتم: دیدید مجروح شده و حرفی به ما نمی زند وباز دخترانم برای تسلای دلم گفتند: نه مادر ،این حرفها را نزن، خدا نکند . فرزندم محمدرضا اصلا در مورد مجروحیتش به ما هیچی نگفت وراهی جبهه شد تا اینکه بعدها یکی از دوستانش به ما گفت که محمدرضا 25 روز در بیمارستان اهواز به خاطر اینکه شانه اش مجروح شده بود،بستری بوده است.