https://shohada.org/en/node/247977
شناسه خبر: 247977
2022-3-11 03:35
امدادهاي غيبي
راوی احمد دادی القار : برادرم محمدرضا درجبهه، وظیفه ی اطلاعات عملیات، گروه شناسایی را به عهده داشت قبل از عملیات با همرزمانش می رفتن ومنطقه را شناسایی وبرای عملیات آماده می شدند. ایشان به مرخصی که آمده بود یکی از اتفاقاتی که در یکی از شناسایی ها برایش رخ داده بود برایمان تعریف کرد. او گفت: در یک شناسایی ما سه نفر بودیم که مسیری را با هم رفتیم تا به نقطه ای رسیدیم که قرار بود ازآنجا از هم جدا شویم یعنی سر مسیر بود که هر کدام باید به یک مسیر می رفتیم. ما از یکدیگر جدا شدیم وهر کس در مسیر تعیین شده ی خود رفت، ضمنا مسیری که می رفتیم آب بود ونی زار وجلیقه تنمان بود. چون امکان اینکه با قایق برویم را نداشتیم ، داخل آب حرکت می کردم وآب گاهی تا کمر وگاهی تا سینه ام می آمد،برادرم ادامه داد وگفت: تا آن نقطه ای که باید می رفتم، رفتم و بعد از کار شناسایی منطقه در مسیر برگشت، در یک باتلاق گیر کردم باتلاق داشت مرا درون خود می کشید. دستم را به نیهای اطراف می گرفتم ولی آنها می شکست دیگر مانده بودم چکار کنم. نه می توانستم داد بزنم چون اگر داد می زدم کسی آن اطراف نبود که بتواند کمکم کند ونیزاز دوستانم هم فاصله زیادی داشتم ونه نیزار قویی بود که دستم را به آن بگیرم، در همین حال وهوا بودم که یک مرتبه نی خیلی قطور ومحکمی را دیدم مثل اینکه آن را تازه کاشته باشند یامن قبلا آن را ندیدم، به هر حال آن نی را گرفتم و به هر زحمتی بود خود را از باتلاق نجات دادم. مقداری که جلو آمدم دیدم راهم را گم کردم. مانده بودم کجا بروم.چون هوا ابری بود مهتاب نبود که روشن باشد ویا ستاره ای دیده شود.دیگر به خدا توکل کردم وگفتم: توکلت علی الله، مقداری که جلوتر آمدم دیدم تقریبا 500 متر جلوتر روشنایی مانند روشنایی چراغ قوه دیده می شود، به طرف روشنایی حرکت کردم وبا خودم گفتم شاید بچه ها باشند که به نقطه موعود رسیده اند ولی آنها حتی از منطقه روشنایی با دشمن هم خیلی دور شده بودند، نباید چراغ قوه روشن می کردند، جلو رفتم وکسی را ندیدم. مسیر روشنایی کمی عوض شد گفتم: شاید بچه ها دیدند من نیستم دارند می روند. بالاخره به نزدیکیهای نقطه موعود که رسیدم، دیدم اصلا نوری نیست و کسی هم آنجا نبود چون قرار این بود که همه بایستند تا همه با هم برگردیم و کسی تازه برنگردد تا همه با هم برگردیم. چند دقیقه ای در فکر بودم که روشنایی چه بود، چراغ قوه بود؟ بچه ها بودند یا شناسایی های عراقی، حالا چکار کنم.منتظر بچه ها بشوم یا نشوم. درهمین فکر بودم که بچه های خودی سر رسیدند. وقتی جریان را به آنها گفتم، گفتند: نه اصلا ما چراغ قوه هایمان را روشن نکردیم. که این یکی از معجزات جنگ بود که با کمک ومشیت الهی از آن اتفاق جان سالم بدر بردم.