https://shohada.org/en/node/248285
شناسه خبر: 248285
2022-3-11 03:39
اولين اعزام
راوی گل محمد خموش : به خاطر دارم پسرم محمد کاظم در آمل مشغول کاربود. نزدیک شهریور ماه نامه ای برایش نوشتم که برگرد و درست را ادامه بده.اما اودرجواب من گفت پدرجان من نه می توانم درس بخوانم و نه می توانم کارکنم. تو را به پهلوی شکسته حضرت زهرا (س) قسمت می دهم فقط به من اجازه بده که به جبهه بروم. دوباره برایش نامه نوشتم که به روستا برگرد. بالاخره برگشت به او گفتم کاظم جان مادرت راهم صداکن بعد گفتم: چرا می خواهی به جبهه بروی در آنجا که حلوا پخش نمی کنند. اگربه جبهه بروی یا کشته می شوی و یا اسیر و یا مجروح می شوی و یک عمر معلول اینها را می دانی. کاظم در جواب من گفت: پدرجان همه اینها آسان است آنچه مشکل است فقط رضایت شماست. اجازه بدهید که فقط یک بار به جبهه بروم . اگر شهید شدم که افتخاری برای شماست و ننگ که نیست. اگر هم برگشتم هر چه دستور دهید مو به مو انجام می دهم. وقتی که با اصرار زیاد او مواجه شدم گفتم برو فقط می دانی من چگونه راضی هستم اینکه نفس کشیدن و قدم برداشتنت در راه خدا باشد.