https://shohada.org/en/node/249135

شناسه خبر: 249135
2022-3-11 03:50

نفوذ و تاثیرکلام

به روایت از حسین جهان پور : یک روز من و آقای حسین زاده و شهید میرزایی و آقای حیدری داخل یک از خانه های اکیپ تخریب رفتیم که مسئول آن شهید میرزایی بودند . دور تا دور حیاط پر از مین های ضد نفر گوجه ای ضدتانک بود . من به آقای میرزایی گفتم : اگر یک خمپاره اینجا بخورد نه چیزی از تو می ماند و نه چیزی از ما باقی می ماند . حالا تو که صاحب خانه هستی اما ما که بغل دست تو هستیم چه کرده ایم که باید بیخودی بمیریم . گفت : نترس من هم الان آن موقعیت را بوجود می آورم . از آنجایی که مهدی از بچه های شلوغ و شر تفحص بود شروع کرد به عملیات و من به او گفتم : ما فقط یک دوری توی حیاط می زنیم . و از انیجا می رویم . گفت : نه من می خواهم همینجا از شما پذیرایی بکنم . یکسری مینهایی بود بنام مینهای واکسی که دقیقاً شبیه قوطی های واکس بود . آقای میرزایی این مینها را قبلاً چاشنی اش را برداشته بود . چند تا از این مینها را که در دست گرفته بود انداخت دور و بر پاهای ما وقتی می افتاد خود چاشنی تنها عمل می کرد ولی نه خاکی بلند می شد و نه … اما ما می ترسیدیم . از این می ترسیدیم که نکند داخل یکی از آنها هنوز مواد داشته باشد و عمل کند . آقای حیدری نژاد هم برایش سخت بود که دائم بالا و پایین بپرد و خسته هم شده بود . یکدفعه با عصبانیت و بطور جدی گفت : مهدی اگر یکدفعه دیگر بیندازی خودم بلندت می کنم و دورت از همین مینها می گذارم و یک فتیله هم برایت می بندم . چنان با عصبانیت و جدیت این حرف را زد که مهدی میزرایی که خودش آدم شوخی بود یکدفعه جا خورد و تعجب کرد . وقتی بیرون آمدیم سئوال کردم . آقای حیدری چرا عصبانی شدی ؟ گفت : باور کن نمی خواستم عصبانی بشوم اما وقتی یکی از آنها به پایم خورد ، احساس کردم اگر یکی از آنها مواد داشته باشد و منفجر شود . و بیخود بی جهت و در اثر سهل انگاری چند نفر جان خود را از دست بدهیم . برای همین عصبانی شدم . این اولین و آخرین باری بود که او را در حال عصبانیت دیدم . او واقعاً برای همه نیروها دلسوز بود .