https://shohada.org/en/node/250273

شناسه خبر: 250273
2022-3-11 04:05

خبرشهادت 2

زمانی که می خواستیم از روستا به شهر بیاییم یک گوسفند آماده کرده بودیم چون فرزندم عباس می خواست از جبهه بیاید . به بیرجند که رفتیم یکی از همسایه ها به ما گفت : بیایید تا بیمارستان برویم چون حال حاج آقای حسن زاده خراب شده و در بیمارستان هستند در بین راه که می رفتیم به آقای یعقوبی گفتم: راستش را بگویید . کدامیک از فرزندانم شهید شده است ولی ایشان در جواب گفت: هیچ کدام فقط حال آقای حسن زاده کمی خراب است . چند بار این سؤال را کردم ولی ایشان در جواب می گفت : پسر شما سالم است ولی من برایم واضح شده بود که عباس شهید شده بعد رفتیم به بنیاد شهید دیدم تعدادی تابوت در آنجا گذاشته اند و عکسهای شهیدان را هم روی آنها گذاشته بودند من گفتم : اجازه بدهید عکس فرزندم را ببیینیم . یک نفر به من گفت : نه شما بی صبری می کنید من گفتم : نه قول می دهم که هیچ کاری نکنم و پس از آن اجازه دادند و درب تابوت را باز کردند و من صورت فرزندم عباس را بوسیدم و دیگر هیچ نگفتم.