https://shohada.org/en/node/250553

شناسه خبر: 250553
2022-3-11 04:09

اعتقاد به ولایت 2

یک روز که علی از سپاه آمد دیدم که سر علی به اندازه ی یک سکه ی 20 ریالی تراشیده شده است .پس از احوالپرسی به علی گفتم : چه شده است چرا سرت را تراشیده ای ؟ علی گفت: برادر زنگ خطر صدا کرده است .من گفتم : چطور مگر، چه شده است؟ علی گفت : روز جمعه که ما گشت می زدیم به ما گفتند: برخوزدها برخورد اسلامی با شد.و خدای ناکرده برخورد ما طوری نباشد که کسی ناراحت شود .چونکه ما جلوی ماشین ها را می گرفتیم و بازرسی می کردیم .علی گفت: من تابلوی ایست را گرفته بودم که متوجه نشدم چه شد .و گویا اتوبوس انحراف به چپ پیدا می کند و با من برخورد می کند .زمانیکه من چشم باز کردم دیدم که در بیمارستان هستم ، و تمام مسئولین هم به آنجا آمده بودند، و از من پرسیدند چه شده است ؟ من گفتم : اتوبوس به من زده است .گفتند: آقایی که به شما زده است کیست و کجاست؟ من هم راننده ی اتوبوس را به آنها نشان دادم و گفتم : این بنده ی خدا را مرخص کنید که برود و به کارش برسد .علی گفت: دراینجا بودکه زنگ خطر به صدا درآمد و آرزوی من هم شهادت در راه خداست، بنابراین من باید به جبهه بروم پس از این جریان حضرت امام پیامی را دادند و گفتند: افرادی که آماده هستند باید به جبهه بروند . من در آن زمان نقاش بودم ودرحین کار کردن بودم که دیدم ایشان با لباس فرم سپاه برای خداحافظی به محل کار بنده آمدند ، من گفتم : چه شده؟ علی گفت: می خواستم به جبهه بروم بنابراین برای خداحافظی آمده ام . به ایشان گفتم : چه زود برای رفتن تصمیم گرفته ای ؟ علی گفت: چاره ای نیست و باید رفت .بنابراین صورت مرا بوسید و خداحافظی کرد ، و از من خواست که به خانواده ی ایشان سرکشی کنم.به هر حال ایشان رفت و بعد از مدتی خبر شهادت ایشان را به ما دادند ، و این سعادت نصیب ایشان شد . ایشان از شهادت خودشان آگاه بود که به من می گفتند زنگ خطر صدا کرده است. علی علاقه ی خاصی به سخنان امام داشت که نمونه اش را خدمتتان عرض کردم.