https://shohada.org/en/node/253845

شناسه خبر: 253845
2022-3-11 04:52

خاطرات سیاسی

به روایت از غلامحسین سلامی : به یاددارم یک روز مثل همیشه محمود بچه ها را به مسجد برده بود و برایشان از انقلاب صحبت می کرد که مامورین به آنجا می ریزند و محمود و دوستانش را با باتوم می زنند بطوری که محمود بیهوش می شود وقتی به هوش می آید می پرسند چه کسی هستی ؟ می گوید من بچه آقای بیاری هستم پاسبان، اصغرافشار به ما زنگ زد و گفت : هرچند این دفعه برای من گران تمام شود ولی بچه شمارا به ضمانت خودم آزاد می کنم ولی از این به بعد حق ندارد بچه ها را دور خودش جمع کند ودررابطه با انقلاب صحبتی وکاری انجام دهد گفتم : چشم دیگر نمی گذارم که اوبه مسجد برود .