https://shohada.org/en/node/254984

شناسه خبر: 254984
2022-3-11 05:07

خاطرات سیاسی

به روایت از طاهره باقری تشکری : یکروز عباس به مادرم گفت : امروز می خواهیم مجسمه ی شاه را سرنگون کنیم (یکی از روزهای دوران انقلاب بود ) من ومادرم به میدان شهدا رفتیم دیدیم که یک طنابی را به گردن مجسمه انداخته اند و جلو چشمان همه مردم می خواستند آن رابکشند مامانم گفتند : عبای آنقدر جلو نایست ممکن است مجسمه روی شما بیفتد اجتماع مردم باعث شد که دیگر او را درمیان مردم گم کنیم .