https://shohada.org/en/node/256091

شناسه خبر: 256091
2022-3-11 05:19

نيکوکاري

راوی محمد یزدی: در گشت شهری مشهد با آقای حامد، "ابراهیم امیرعباسی" و چند تن از دوستان انجام وظیفه می کردیم. یکروز از میدان سعدآباد به طرف خیابان سنایی درحال حرکت بودیم. ساعت 12 ظهر بود و پیرمرد پیرزنی کنار خیابان ایستاده بودند. چهره آنها مضطرب و ناراحت به نظر می رسید. گفتیم دنده عقب بگیریم و آنها را سوار کنیم و به مقصدی که می خواهند بروند، برسانیم. آقای حامد که سر اکیپ گشت بود، دنده عقب گرفت. تا آمدیم عقب آنها را سوار کنیم، ماشینی از پشت به ما زد. آقای حامد ترمز دستی را کشید و از ماشین پیاده شد و خطاب به راننده آن ماشین گفت: آقا چه کار کردی؟ چرا اینجوری رانندگی می کنی؟ راننده گفت: شما چرا دنده عقب می آیی، شما خلاف آمدی. راننده با لحن تندی صحبت می کرد و به اصطلاح برای ما شاخ شانه کشید. آقای حامد گفت: ما دیدیم این پیرمرد و پیرزن کنار خیابان ایستاده اند، گفتم برای رضای خدا آنها را سوار کنیم و به مقصد برسانیم. راننده گفت: نه شما حق نداری خلاف بیایی. او درگیر شد و دشنه ای بیرون آورد و قصد داشت ما را مجروح کند ولی به محضی که من اسلحه کمری خود را کشیدم دستش خود به خود شل شد و رنگ ازرویش پرید. ابراهیم بلافاصله مشت محکمی به او زد و اورا داخل ماشین انداخت. راننده و رفقایش را به کلانتری تحویل دادیم و قضیه دیگری را گفتیم. بعد از اینکه موضوع تمام شد و آمدیم گفتم کاری را که برای رضای خدا انجام می دهیم دردسر دارد ولی قدرت خاصی به انسان می دهد. ابراهیم گفت: من هم خودم واقعا مانده بودم چه جور آن مشت را به او زدم که داخل ماشین پرت شد.