https://shohada.org/en/node/256093
شناسه خبر: 256093
2022-3-11 05:19
احساس مسؤليت
راوی سعید برادران: در پایان دوره آموزش برای نیروها اردویی به مدت 3ه روز برگزار می کردیم. یکی از این اردوها در باغ میرزای ناظر در نزدیکی شاندیز برگزار شد. یک شب به اتفاق ابراهیم امیرعباسی به محل برگزاری اردو آمدیم. نیروها در دو مکان اسکان یافته بودند. یکطرف به اصطلاح نیروهای خودی، وطرف دیگر دشمن فرضی مستقر بودند، تا صحنه های جنگ و تاکتیک های آموخته شده و به مرحله اجرا درآورند. تصمیم گرفتیم برای شناسایی به سمت دشمن فرضی حرکت کنیم. ابراهیم بسیار مصمم بود تا از محل اسکان نیروهای دیگر دیدن کند و بفهمد چه ساعتی نگهبانان آنها تعویض پست می نمایند و آیا می شود عده ای بروند و تک بزنند؟ بعد از برسی اوضاع آن طرف به باغ میرزای ناظر آمدیم در برگشت با تعدادی از نیروهای دشمن فرضی که آنها هم برای شناسایی آمده بودند، رو به رو شدیم. آنها را اسیر کردیم و همراه خود آوردیم به ابراهیم گفتم اینها را آزاد کنید تا بروند. قبول نکرد و گفت: نه باید اینها را همراه خود ببریم. هرچه اسرار کردیم فایده ای نداشت. گفت: راهی ندارد اینها را بای پیش نیروهای ساکن در باغ میرزای ناظر ببریم چون روز قبل در جاده کمین زده و ماشین غذای ما را گرفته اند. ما باید ایتها را به عنوان اسیر نگه داریم. هوا تاریک بود و ما از نور فانوس استفاده می کردیم. ناگهان یکی از آن دو نفر فرار کرد. ابراهیم فریاد کشید: فرار کرد، فرار کرد. آقای صفاوردی که نمی دانست چه شده گمان کرد از نیروهای دشمن آمده به همین خاطر در آن تاریکی لگد محکمی به کتف راست آن بنده خدا که قصد فرار داشت زد. آن بنده خدا روی زمین افتاد. جلو رفتیم دیدیم کتفش از بند در رفته است. آمبولانس آمد و او را بردند. به ابراهیم گفتم چرا این کار را کردی و او را اسیر نمودی، وگرنه این اتفاق نمی افتاد. ابراهیم گفت: اینجا هم مثل جبه و جنگ است، اصلا فرق نمی کند و باید او را اسیر می کردیم.