https://shohada.org/en/node/256509
شناسه خبر: 256509
2022-3-11 05:24
خاطره شماره 18 - شهید محمدجمعه اکرامی
روزها تا شب می رفتم بهشت زهرا و سر خاکش گریه می کردم طوری که با آخرین اتوبوس از آنجا برمی گشتم یک شب محمد را خواب دیدم پدرو مادرم و عده دیگری که آنها را نمی شناختم همراه او بودند پدرم را دیدم که ناراحت است. محمد هم چیزی نمی گفت از چهره اش مشخص بود که ناراحت است پدرم گفت : بخاطر شما هم محمد باید بسورد گفتم : خدایا مگر چه شده است چرا مرا دعوا می کنید؟ برادرم چیزی نگفت : افرادی که با ایشان بودند گفتند: چون شما می آیید وسر مزارش گریه می کنید وقتی شما می آیید اینجا و گریه می کنید او مجبور است بماند . دوستانش همه می روند اما او بخاطر شما می ماند . بعد از آن دیگر سر مزارش زیاد گریه نگردم.