https://shohada.org/en/node/256515

شناسه خبر: 256515
2022-3-11 05:24

خاطره شماره 24 - شهید محمدجمعه اکرامی

محمد جمعه باز آخری که تلفن زده بود یک شب سرد بود او از مادرم خوا سته بود که به دنبال من و فرزندم بیایند . پدرم به او گفته بود : چون راه دور است دخترم فرزندی دارد نمی تواند بیاید . من همان شب به منزل جدیدمان که تازه ساخته بودیم نقل مکان کرده بودم وقتی دوباره تلفن زد ازمادرم پرسیده بود لیلی کجاست ؟ آیا او نیامده است .مادرم گفته بود : در خانه ی خودتا ن مشهد است .ما نرفتیم دنبالش ، برای اینکه بچه ها سرما می خورند . گفته بود : پس به خانه ی جدیدمان رفته اند خدا را شکر .ولی کاش امشب می آمد و باهم صحبت می کردیم حیف شد که نیامد . انگار به او الهام شده بود که این آخرین باری است که تلفن می زند .و همینطور هم شد و به شهادت رسید .