https://shohada.org/en/node/256756

شناسه خبر: 256756
2022-3-11 05:27

عشق شهادت 1

به روایت از مجید افشاریان :بین ما این قرار بود که همیشه یک نفرمان در جبهه باشیم. برادر بزرگمان آن زمان مشغول کار بود و قرعه بنام من افتاد ولی مسعود با من درگیر شد، اما چون من بزرگتر بودم و هم قرعه بنام من افتاده بود و هم به علت سن کم مسعود بسیج به او اجازه نمی داد اعزام شود، نهایتاً در گوشه ای از مسجد نشست و بغض آلود به بچه های کاروان نگاه می کرد و من چند بار حلقه اشک را در چشمان او دیدم. هروقت من تماس می گرفتم فشار می آورد که من برگردم تا او به جبهه برود. اوائل اسفند 59 بود که من از جبهه برگشتم و او به جبهه اعزام شد و تا زمان شهادت در جبهه ماند.