https://shohada.org/en/node/256758

شناسه خبر: 256758
2022-3-11 05:27

عشق به ائمه اطهار (ع)

به روایت از سعید افشاریان : خاطره جالبی از ایشان در عملیات خیبر دارم که برایتان تعریف می کنم ایشان درعملیات خیبر با چند نفر از برادرانمان به نام اسداللهی ونعمانی وحسن آزادی فرماندهی محور عملیاتی خیبر رابه عهده داشتند وبرادر من فرماندهی گرادن کوثر را به عهده داشتند قبل از عملیات هنوز وارد عملیات نشده بودند تقریبا" یک مقدار از عملیات شروع شده بود به شانة برادرم یک ترکشی اصابت می کند که یک مقدار خونریزی می کند وبه روی زمین می افتد بعد بچه ها به دور او جمع می شوند و می گویند : آخ افشار شهید شد بعد ایشان به حالت فروتنی می گوید برادرها فرماندة شما من نیستم فرماندة شما کسی است که در کنار من ایستاده است این فرمانده مااست بعد بچه ها حالت گریه وزاری که افشار مجروح شده را داشتند بعد دوباره ایشان همان حرف قبلی را تکرار می کند که برادرها فرماندة شما من نیستم فرماندة شما کسی است که در کنار من ایستاده است این فرماندة ماست بعد یکی از برادران سپاه به نام ابراهیم کومونی که بچةنیشابور بوده است نگاه کرده بود که ببیند چی است . بیهوش می شود وبه روی زمین می افتد بعد از یکساعت که به هوش آمده به اوگفتند برادر چه شده است . ایشان گفتند وقتی که برادر افشار گفتند که فرمانده شما کسی است که در کنار من ایستاده من نگاه کردم دیدم یک آقای نقاب داری با چهرة نورانی در کنارم ایستاده است دیگر از حالت اولیه خودم خارج شدم بعد از چند قدمی که به جلو رفتند همان برداری که افتاده بود ، وبیهوش شده بود پایش به یک سیم بکسل بند می شود با سربه زمین می خورد در همان جا شهید می شود بعد برادرم می گوید که این را امام زمان (عج) از ما پذیرفته است یکی از بچه ها می گوید که افشار چه گفتی که برادرم می گوید گفتم : این را امام زمان (عج) از ما پذیرفته است .ولی اربابم قول داده است که من طوری دیگرشهید می شوم این بندة خدا گفته که مسعود بگو که اربابت به تو گفته که چگونه شهید می شوی ایشان گفته که به تو می گویم اما شتر دیدی ندیدی گفته خوب بگو مسعود وقتی وارد خاک عراق شدیم می گویم بعد وقتی که وارد جزایر مجنون شدند ایشان با چند نفر کز مسئولیت محور عملیات خیبر رابه عهده داشتند به جلو رفته بودند و750 نفر از نیروهای خودمان رااز محاصرة گاز انبری دشمن نجات داده بودند برادر خودم تانک زیادی از تانکهای دشمن را به هلاکت رسانده بود بعد این بندة خدا یادش بود که برادرم گفته وقتی وارد خاک عراق شدم به تو می گویم که اربابم چه چیزی گفته است ایشان پیش برادرم می رود ومی گوید یادت است که چه قولی به من داده ای برادرم می گوید باشد می گویم اربابم به من گفته از وقتی که شما وارد خاک عراق می شوید تا آخرین لحظة شهادتت بیشتر از 72 ساعت طول نمی کشد.وسر72 ساعت تیر به چشم تو اصابت می کند بعد وقتی که وارد خاک عراق می شوند تا 72 ساعت مانند شیر می جنگد که شهامت وشجاعت ورشادت برادرم برای کسانی که زیر نظر اوکار می کردند کاملا" مشخص است این خاطراتی که من می گویم ما خبر نداشتیم . جنازة ایشان در عملیات خیبر مانده است یعنی من خودم در عملیات خیبر شرکت داشتم که هر چه رفتم دنبال آن اما پیدا نکردم . بعد از 5و6 ماه یک برادری به نام محمد دادفر به منزل ماآمد وگفت که حقیقتا"من در خدمت شما شرمنده وروسیاه هستم که نمی توانم جواب شما رابدهم که ایشان خیلی گریه وزاری وناله می کرد بعد ما گفتیم چه شده است ؟بعد ایشان این خاطرات را یک مقداری برای ما تعریف کرد البته این خاطرات زیاد است که هر یک ماهی دو سه نفر از برادرهای پاسداری که با برادرم بودند خاطرات جالبی از ایشان تعریف می کردند مخصوصا" از فتح کله قندی - مهران -عملیات والفجر3 بعد این بندة خدا می گفت وارد خاک عراق شدیم گفتم یادت است که به من چه گفتی ؟ گفت : بله به تو می گویم ولی تاوقتی که شهید نشدم به کسی نگو بعد ایشان می گوید که اربابم گفته تا وقتی که وارد خاک شدی تا آخرین لحظة شهادت بیشتر از 72 ساعت طول نمی کشد وسر 72 ساعت تیر به چشم تو اصابت می کند این برادر این خاطره ای راکه مسعود به او گفته در ذهن خود داشته که دائما" در واهمه بوده که ببیند در سر 72 ساعت چه اتفاقی می افتد بعد سر 72 ساعت به جلو می روند تقریبا" نزدیکی فرات سر 72 ساعت بلند می شود که آرپی جی به تانک دشمن بزند یا هلی کوپتر بزند که دشمن از قبل ایشان را شناسائی کرده بودند که تیر به چشم چپ ایشان اصابت می کند وبه زمین می افتد وقتی که به زمین می افتد بچه ها می گویند افشار افتاد، افشارافتاد که این بندة خدا خودش رابه بالای سر برادرم می رساند بعد می گوید مسعود چی شد بعد برادرم می گوید که به تو گفتم که سر 72 ساعت چه می شود بعد این بندة خدا آقای دادفر که برای ما تعریف می کرد می گفت : بالای سرش رفتم گفتم که الان برایت چکار می توانم انجام بدهم گفته بود تا حد امکان اگر میتوانی جنازة مرا به پشت جبهه منتقل کن اگر نمی توانی مراتاب بده وصورتم رابه طرف حرم اباعبدا...حسین (ع) بکن وخودت برو ایشان می گفت :که ماهر کاری کردیم که جنازة ایشان رابه پشت جبهه انتقال دهیم نشد بعد می گوید گفتم : مسعود خودت نگاه کن اگر من جنازة تورا به پشت جبهه انتقال دهم الان تانکهای دشمن دارند می آیند احتمال زیادی دارد که من اسیر شوم ولی تنها کاری که می توانم برایت انجام بدهم ای است که این درخواست دوم تو را حتما" ادا می کنم بعد می گفت که صورتش را به طرف حرم ابا عبدا... حسین (ع) برگردانم وبه پشت جبهه آمدم ایشان خیلی ناراحت بود که می گفت : ببخشید که نتوانستم جنازةمسعود را به پشت جبهه انتقال بدهم چون مسعود در آخرین لحظات شهادتش از من درخواست کرده بود که اگر می توانی جنازة من را به پشت جبهه برسان که ایشان می گفت من شرمندة شما هستم که نتوانستم جنازة وی را به عقب انتقال دهم .